
گرانمایه جایی بیاراستند فرستاده را شاد بنشاستند فرستاد زربفت گستردنی ز پوشیدنی و هم از خوردنی بران گونه بنواخت او را به بزم تو گفتی که نشنید پیغام رزم شب آمد پر اندیشه پیچان بخفت تو گفتی که با درد و غم بود جفت چو خورشید بر تخت زرین نشست شب تیره رخسار خود را ببست بفرمود تا رفت پیشش زریر سخن گفت هرگونه با شاه دیر به شگبیر قالوس شد بار خواه ورا راه دادند نزدیک شاه ز بیگانه ایوان بپرداختند فرستاده را پیش بنشاختند بدو گفت لهراسپ کای پر خرد مبادا که جان جز خرد پرورد بپرسم ترا راست پاسخگزار اگر بخردی کام کژی مخار نبود این هنرها به روم اندرون بدی قیصر از پیش شاهان زبون کنون او بهر کشوری باژخواه فرستاد و بر ماه بنهاد گاه چو الیاس را کو به مرز خزر گوی بود با فر و پرخاشخر بگیرد ببندد همی با سپاه بدین باژخواهش که بنمود راه فرستاده گفت ای سخنگوی شاه به مرز خزر من شدم باژخواه به پیغمبری رنج بردم بسی نپرسید زین باره هرگز کسی ولیکن مرا شاه زانسان نواخت که گردن به کژی نباید فراخت سواری به نزدیک او آمدست که از بیشهها شیر گیرد به دست به مردان بخندد همی روز رزم هم از جامهٔ می به هنگام بزم به بزم و به رزم و به روز شکار جهانبین ندیدست چون او سوار بدو داد پرمایهتر دخترش که بودی گرامیتر از افسرش نشانی شدست او به روم اندرون چو نر اژدها شد به چنگش زبون یکی گرگ بد همچو پیلی به دشت که قیصر نیارست زان سو گذشت بیفگند و دندان او را بکند وزو کشور روم شد بیگزند بدو گفت لهراسپ کای راستگوی کرا ماند این مرد پرخاشجوی چنین داد پاسخ که باری نخست به چهره زریرست گویی درست به بالا و دیدار و فرهنگ و رای زریر دلیرست گویی بجای چو بشنید لهراسپ بگشاد چهر بران مرد رومی بگسترد مهر فراوان ورا برده و بدره داد ز درگاه برگشت پیروز و شاد بدو گفت کاکنون به قیصر بگوی که من با سپاه آمدم جنگجوی

