
یکی شهر دید اندر آن دژ فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ بدانجای کان روشنی بردمید سر بارهٔ دژ بشد ناپدید بفرمود خسرو بدان جایگاه یکی گنبدی تا به ابر سیاه درازی و پهنای او ده کمند به گرد اندرش طاقهای بلند ز بیرون دو نیمی تگ تازی اسپ برآورد و بنهاد آذرگشسپ نشستند گرد اندرش موبدان ستارهشناسان و هم بخردان دران شارستان کرد چندان درنگ که آتشکده گشت با بوی و رنگ چو یک سال بگذشت لشکر براند بنه بر نهاد و سپه برنشاند چو آگاهی آمد به ایران ز شاه ازان ایزدی فر و آن دستگاه جهانی فرو ماند اندر شگفت که کیخسرو آن فر و بالا گرفت همه مهتران یک به یک با نثار برفتند شادان بر شهریار فریبرز پیش آمدش با گروه از ایران سپاهی بکردار کوه چو دیدش فرود آمد از تخت زر ببوسید روی برادر پدر نشاندش بر تخت زر شهریار که بود از در یاره و گوشوار همان طوس با کاویانی درفش همی رفت با کوس و زرینه کفش بیاورد و پیش جهاندار برد زمین را ببوسید و او را سپرد بدو گفت کاین کوس و زرینه کفش به نیک اختری کاویانی درفش ز لشکر ببین تا سزاوار کیست یکی پهلوان از در کار کیست ز گفتارها پوزش آورد پیش بپیچید زان بیهده رای خویش جهاندار پیروز بنواختش بخندید و بر تخت بنشاختش بدو گفت کین کاویانی درفش هم آن پهلوانی و زرینه کفش نبینم سزای کسی در سپاه ترا زیبد این کار و این دستگاه ترا پوزش اکنون نیاید به کار نه بیگانهای خواستی شهریار چو پیروز برگشت شیر از نبرد دل و دیدهٔ دشمنان تیره کرد سوی پهلو پارس بنهاد روی جوان بود و بیدار و دیهیم جوی چو زو آگهی یافت کاووس کی که آمد ز ره پور فرخنده پی پذیره شدش با رخی ارغوان ز شادی دل پیر گشته جوان چو از دور خسرو نیا را بدید بخندید و شادان دلش بردمید پیاده شد و برد پیشش نماز به دیدار او بد نیا را نیاز بخندید و او را به بر در گرفت نیایش سزاوار او برگرفت وزانجا سوی کاخ رفتند باز به تخت جهاندار دیهیم ساز چو کاووس بر تخت زرین نشست گرفت آن زمان دست خسرو به دست بیاورد و بنشاند بر جای خویش ز گنجور تاج کیان خواست پیش ببوسید و بنهاد بر سرش تاج به کرسی شد از نامور تخت عاج ز گنجش زبرجد نثار آورید بسی گوهر شاهوار آورید بسی آفرین بر سیاوش بخواند که خسرو به چهره جز او را نماند ز پهلو برفتند آزادگان سپهبد سران و گرانمایگان به شاهی برو آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند جهان را چنین است ساز و نهاد ز یک دست بستد به دیگر بداد بدردیم ازین رفتن اندر فریب زمانی فراز و زمانی نشیب اگر دل توان داشتن شادمان به شادی چرا نگذرانی زمان به خوشی بناز و به خوبی ببخش مکن روز را بر دل خویش رخش ترا داد و فرزند را هم دهد درختی که از بیخ تو برجهد نبینی که گنجش پر از خواستست جهانی به خوبی بیاراستست کمی نیست در بخشش دادگر فزونی بخوردست انده مخور

