
همه بندهگانیم و او پادشاست خرد برتوانایی او گواست نفس جز به فرمان اونشمرد پی مور بی او زمین نسپرد ازو خواستم تا مگر آفرین رساند ز ما سوی خاقان چین نخست آنک گفتی ز هیتالیان کزان گونه بستند بد را میان به بیداد بر خیره خون ریختند به دام نهاده خود آویختند text [Verse One][Resolute, majestic, brass+strings] اگر بد کنش زور دارد چو شیر نباید که باشد به یزدان دلیر چوایشان گرفتند راه پلنگ تو پیروز گشتی برایشان به جنگ و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه ز نیروی فغفور و تخت و کلاه کسی کز بزرگی زند داستان نباشد خردمند همداستان توتخت بزرگی ندیدی نه تاج شگفت آمدت لشکر و مرز چاج چنین باکسی گفت باید که گنج نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج [Verse Two][Philosophical, calm strings+ney] بزرگان گیتی مرا دیدهاند کسان کم ندیدند بشنیدهاند که دریای چین را ندارم به آب شود کوه از آرام من درشتاب سراسر زمین زیر گنج منست کجا آب وخاکست رنج منست سه دیگر کجا دوستی خواستی به پیوند ما دل بیاراستی همی بزم جویی مرا نیست رزم نه خرد کسی رزم هرگز به بزم و دیگر که با نامبردار مرد نجوید خردمند هرگز نبرد [Verse Three][Determined, rhythmic percussion+brass] بویژه که خود کرده باشد به جنگ گه رزم جستن نجوید درنگ بسی دیده باشد گه کارزار نخواهد گه رزم آموزگار دل خویش باید که درجنگ سخت چنان رام دارد که با تاج و تخت تو را یار بادا جهان آفرین بماناد روشن کلاه و نگین نهادند برنامه بر مهر شاه بیاراست آن خسروی تاج و گاه برسم کیان خلعت آراستند فرستاده را پیش اوخواستند [Verse Four][Formal, serene strings+flute] ز پیغام هرچش به دل بود نیز به گفتار بر نامه بفزود نیز بخوبی برفتند ز ایوان شاه ستایش کنان برگرفتند راه رسیدند پس پیش خاقان چین سراسر زبانها پر از آفرین جهاندیده خاقان بپردخت جای بیامد برتخت او رهنمای فرستادهگان راهمه پیش خواند ز کسری فراوان سخنها براند نخست ازهش و دانش و رای اوی ز گفتار و دیدار و بالای او [

