
👑فصل5️⃣2️⃣👑قسمت1️⃣👑8️⃣0️⃣📝 1️⃣2️⃣0️⃣👑 کسری نوشین روان ۴۸ سال بود 👑👑
دههههه دههههه دهههه دهنده ده ده ده ده. ده ده ده ها ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ز ده بن درمی رسیدی به گنج نبوید جزین تا سر سال رنج وزین خوردنیهای خردادماه نکردی به کار اندرون کس نگاه کسی کش درم بود و دهقان نبود ندیدی غم رنج و کشت و درود بر اندازه از ده درم تا چهار بسالی ازو بستدی کاردار کسی بر کدیور نکردی ستم به سالی به سه بهره بود این درم گزارنده بودی به دیوان شاه ازین باژ بهری به هر چار ماه دبیر و پرستندهٔ شهریار نبودی به دیوان کسی زین شمار گزیت و خراج آنچ بد نام برد بسه روزنامه به موبد سپرد یکی آنک بر دست گنجور بود نگهبان آن نامه دستور بود کس کش کش کش کشـــــــــــــــــــــــــــوری مرور ور ور ور ور وورییییییی دگر تا فرستد به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری سه دیگر که نزدیک موبد برند گزیت و سر باژها بشمرند به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود پراگنده کاراگهان در جهان که تا نیک و بد زو نماند نهان همه روی گیتی پر از داد کرد بهرجای ویرانی آباد کرد بخفتند بر دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش و گرگ یکی نامه فرمود بر پهلوی پسند آیدت چون ز من بشنوی نخستین سر نامه کرد از مهست شهنشاه کسری یزدانپرست به بهرام روز و بخرداد شهر که یزدانش داد از جهان تاج بهر برومند شاخ از درخت قباد که تاج بزرگی به سر برنهاد so so so so so sooooooooooooooooooooo سوی کارداران باژ و خراج پرستنده شایستهٔ فر و تاج بیاندازه از ما شما را درود هنر با نژاد این بود با فزود نخستین سخن چون گشایش کنیم جهانآفرین را ستایش کنیم خردمند و بینادل آنرا شناس که دارد ز دادار کیهان سپاس ne ne Nene Nene Nene neeeeeeeee بداند که هست او ز ما بینیاز به نزدیک او آشکارست راز کسی را کجا سرفرازی دهد نخستین ورا بینیازی دهد مرا داد فرمان و خود داورست ز هر برتری جاودان برترست به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست کسی را جز از بندگی کار نیست ز مغز زمین تا به چرخ بلند ز افلاک تا تیره خاک نژند پی مور بر خویشتن برگواست که ما بندگانیم و او پادشاست نفرمود ما را جز از راستی که دیو آورد کژی و کاستی اگر بهر من زین سرای سپنج نبودی جز از باغ و ایوان و گنج نجستی دل من به جز داد و مهر گشادن بهر کار بیدار چهر کنون روی بوم زمین سر به سر ز خاور برو تا در باختر به شاهی مرا داد یزدان پاک ز خورشید تابنده تا تیره خاک نباید که جز داد و مهر آوریم وگر چین به کاری بچهر آوریم شبان بداندیش و دشت بزرگ همی گوسفندان بماند بگرگ نباید که بر زیردستان ما ز دهقان وز دینپرستان ما به خشکی به خاک و بکشتی برآب برخشنده روز و به هنگام خواب ز بازارگانان تر و ز خشک درم دارد و در خوشاب و مشک که تابنده خور جز بداد و به مهر نتابد بریشان ز خم سپهر برینگونه رفت از نژاد و گهر پسر تاج یابد همی از پدر

