
👑فصل2️⃣8️⃣👑،قسمت 3️⃣0️⃣👑3️⃣1️⃣📚5️⃣7️⃣👑 داستان رستم و اسفندیار 👑
برفتند یکسر ز بالین شاه خروشان به نزدیک اسپ سیاه بسودند پر مهر یال و برش کتایون همی ریخت خاک از برش کزو شاه را روز برگشته بود به آورد بر پشت او کشته بود کزین پس کرا برد خواهی به جنگ کرا داد خواهی به چنگ نهنگ به یالش همی اندرآویختند همی خاک بر تارکش ریختند به ابر اندر آمد خروش سپاه پشوتن بیامد به ایوان شاه خروشید و دیدش نبردش نماز بیامد به نزدیک تختش فراز به آواز گفت ای سر سرکشان ز برگشتن بختت آمد نشان ازین با تن خویش بد کردهای دم از شهر ایران برآوردهای ز تو دور شد فره و بخردی بیابی تو بادافره ایزدی شکسته شد این نامور پشت تو کزین پس بود باد در مشت تو پسر را به خون دادی از بهر تخت که مه تخت بیناد چشمت مه بخت جهانی پر از دشمن و پر بدان نماند بتو تاج تا جاودان بدین گیتیت در نکوهش بود به روز شمارت پژوهش بود بگفت این و رخ سوی جاماسپ کرد که ای شوم بدکیش و بدزاد مرد ز گیتی ندانی سخن جز دروغ به کژی گرفتی ز هرکس فروغ میان کیان دشمنی افگنی همی این بدان آن بدین برزنی ندانی همی جز بد آموختن گسستن ز نیکی بدی توختن یکی کشت کردی تو اندر جهان که کس ندرود آشکار و نهان بزرگی به گفتار تو کشته شد که روز بزرگان همه گشته شد تو آموختی شاه را راه کژ ایا پیر بیراه و کوتاه و کژ تو گفتی که هوش یل اسفندیار بود بر کف رستم نامدار بگفت این و گویا زبان برگشاد همه پند و اندرز او کرد یاد

