
۶۶👑 فصل 2️⃣2️⃣👑 قس0️⃣ 1️⃣1️⃣👑 داستان بیژن و منیژه بخش 2️⃣👑 5️⃣1️⃣📝 2️⃣5️⃣👑
منیژه منیژه من من منیژه منیژه منو من و من. من منو من منو من و من من منو من منو من من و من. من منو من و من من و من یژه منو من معنیشه منیژه خبر یافت از کاروان یکایک بشهر اندر آمد دوان برهنه نوان دخت افراسیاب بر رستم آمد دو دیده پر آب برو آفرین کرد و پرسید و گفت همی به آستین خون مژگان برفت که برخوردی از جان وز گنج خویش مبادت پشیمانی از رنج خویش بکام تو بادا سپهر بلند ز چشم بدانت مبادا گزند هر امید دل را که بستی میان ز رنجی که بردی مبادت زیان همیشه خرد بادت آموزگار خنک بوم ایران و خوش روزگار چه آگاهی استت ز گردان شاه ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه نیامد به ایران ز بیژن خبر نیایش نخواهد بدن چارهگر که چون او جوانی ز گودرزیان همی بگسلاند بسختی میان بسودست پایش ز بند گران دو دستش ز مسمار آهنگران کشیده بزنجیر و بسته ببند همه چاه پرخون آن مستمند نیابم ز درویشی خویش خواب ز نالیدن او دو چشمم پر آب بترسید رستم ز گفتار اوی یکی بانگ برزد براندش ز روی بدو گفت کز پیش من دور شو نه خسرو شناسم نه سالارنو ندارم ز گودرز و گیو آگهی که مغزم ز گفتار کردی تهی به رستم نگه کرد و بگریست زار ز خواری ببارید خون بر کنار بدو گفت کای مهتر پرخرد ز تو سرد گفتن نه اندر خورد سخن گر نگویی مرانم ز پیش که من خود دلی دارم از درد ریش چنین باشد آیین ایران مگر که درویش را کس نگوید خبر بدو گفت رستم که ای زن چبود مگر اهرمن رستخیزت نمود همی بر نوشتی تو بازار من بدان روی بد با تو پیکار من بدین تندی از من میازار بیش که دل بسته بودم ببازار خویش و دیگر بجایی که کیخسروست بدان شهر من خود ندارم نشست ندانم همی گیو و گودرز را نه پیمودهام هرگز آن مرز را بفرمود تا خوردنی هرچ بود نهادند در پیش درویش زود یکایک سخن کرد ازو خواستار که با تو چرا شد دژم روزگار چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه چه داری همی راه ایران

