
👑فصل4️⃣9️⃣👑قسم1️⃣2️⃣👑6️⃣0️⃣📝9️⃣0️⃣👑 پادشاهی بهرام گور 👑
چو برزین چنان دید برگشت شاد بیامد به هر جای خمی نهاد چو شد مست برزین بدان دختران چنین گفت کای پرخرد مهتران بدین باغ بهرامشاه آمدست نه گردنکشی با سپاه آمدست هلا چامه پیش آور ای چامهگوی تو چنگ آور ای دختر ماهروی برفتند هر سه به نزدیک شاه نهادند بر سر ز گوهر کلاه یکی پای کوب و دگر چنگزن سه دیگر خوشآواز لشکر شکن به آواز ایشان شهنشاه جام ز باده تهی کرد و شد شادکام بدو گفت کاین دختران کیند که با تو بدین شادمانی زیند چنین گفت برزین که ای شهریار مبیناد بیتو کسی روزگار چنان دان که این دلبران منند پسندیده و دختران منند یکی چامهگوی و یکی چنگزن سیم پای کوبد شکن بر شکن چهارم به کردار خرم بهار بدین سان که بیند همی شهریار بدان چامهزن گفت کای ماهروی بپرداز دل چامهٔ شاه گوی بتان چامه و چنگ برساختند یکایک دل از غم بپرداختند نخستین شهنشاه را چامهگوی چنین گفت کای خسرو ماهروی نمانی مگر بر فلک ماه را به شادی همان خسرو گاه را به دیدار ماهی و بالای ساج بنازد بتو تخت شاهی و تاج خنک آنک شبگیر بیندت روی خنک آنک یابد ز موی تو بوی میان تنگ چون شیر و بازو ستبر همی فر تاجت برآید به ابر به گلنار ماند همی چهر تو به شادی بخندد دل از مهر تو دلت همچو دریا و رایت چو ابر شکارت نبینم همی جز هژبر همی مو شکافی به پیکان تیر همی آب گردد ز داد تو شیر سپاهی که بیند کمند ترا همان بازوی زورمند ترا به درد دل و مغز جنگاوران وگر چند باشد سپاهی گران چو آن چامه بشنید بهرام گور بخورد آن گران سنگ جام بلور بدو گفت شاه ای سرافراز مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد نیابی تو داماد بهتر ز من گو شهریاران سر انجمن بمن ده تو این هر سه دخترت را به کیوان برافرازم اخترت را به دو گفت برزین که ای شهریار بتو شاد بادا می و میگسار که یارست گفت این خود اندر جهان که دارد چنین زهره اندر نهان

