
فصل5️⃣2️⃣👑 قسمت7️⃣👑 2️⃣9️⃣0️⃣📝2️⃣6️⃣0️⃣👑پادشاهی کسرا نوشین روان ۴۸ سال بود 👑
[verse 1] [epic, tense, slow build-up] یشان به ما بر زمین نکوهیده باشیم ازین هر دو روی هم از نامداران پرخاشجوی که گویند کز بهر تخت وکلاه چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه به گوهر مگر هم نژاده نیند همان از گهر پاکزاده نیند ز لشکر گر آیی به نزدیک من درفشان کنی جان تاریک من ز دینار و دیبا و از اسب و گنج ببخشم نمانم که مانی به رنج هم از دست من کشور و مهر و تاج [course] [anthemic, rising, bold resolve] به رزم است اگر راه تو، راه من است که خورشید و شب را در آن روشن است --- [verse 2] [dialogue, dramatic, mid-tempo] بیابی همان یاره و تخت عاج زمهر برادر تو را ننگ نیست مگر آرزویت جز از جنگ نیست اگر پند من سر به سر نشنوی به فرجام زین بد پشیمان شوی فرستاده آمد چو باد دمان به نزدیک طلخند تیره روان بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز چو بشنید طلخند گفتار اوی خردمندی و رای و دیدار اوی ازان کآسمان را دگر بود راز [course] [majestic, reflective, minor key] به رزم است اگر راه تو، راه من است که خورشید و شب را در آن روشن است --- [verse 3] [intense, confrontational, sharp rhythm] بگفت برادر نیامد فراز چنین داد پاسخ که گو رابگوی که هرگز مبادی جزا ز چاره جوی بریده زوانت بشمشیر بد تنت سوخته ز آتش هیربد شنیدم همه خام گفتار تو نبینم جزا ز چاره بازار تو چگونه دهی گنج و شاهی بمن توخود کیستی زین بزرگ انجمن توانایی و گنج و شاهی مراست ز خورشید تا آب و ماهی مراست همانا زمانت فراز آمدست [course] [heroic, rhythmic, rising tension] به رزم است اگر راه تو، راه من است که خورشید و شب را در آن روشن است --- [verse 4] [battle-ready, urgent, percussive] کت اندیشههای دراز آمدست سپاه ایستاده چنین بر دومیل ز آورد مردان و پیکار پیل بیارای لشکر فراز آر جنگ به رزم آمدی چیست رای درنگ چنان بینی اکنون ز من دستبرد که روزت ستاره بباید شمرد ندانی جز افسون و بند و فریب چودیدی که آمد بپیشت نشیب ازاندیشهای دور و ز تاج و تخت نخواند تو را دانشی نیکبخت فرستاده آمد سری پر ز باد [course] [driving, martial, orchestral swell] به رزم است اگر راه تو، راه من است که خورشید و شب را در آن روشن است --- [verse 5] [cinematic, dawn-like, hopeful] همه پاسخ پادشا کرد یاد چنین تا شب تیره بنمود روی فرستاده آمد همی زین بدوی فرود آمدند اندران رزمگاه یکی کنده کندند پیش سپاه طلایه همیگشت بر گرد دشت بدین گونه تارامش اندر گذشت چوبرزد سر از برج شیرآفتاب زمین شد بکردار دریای آب یکی چادر آورد خورشید زرد بگسترد برکشور لاژورد برآمد خروشیدن کرنای [course] [triumphant, sunrise, full ensemble] به رزم است اگر راه تو، راه من است که خورشید و شب را در آن روشن است ---

