
👑فصل5️⃣2️⃣👑قسمت1️⃣ 1️⃣0️⃣📝3️⃣5️⃣👑پادشاهی کسری نوشین روان ۴۸ سال بود 👑👑
کنون نامشان بیش یاد آوریم بیاد از جگر سرد باد آوریم چنین داد پاسخ که در دل نبود که آن رسم را خود نباید ستود به شمشیر و داد این جهان داشتن چنین رفتن و خوار بگذاشتن بپرسید با هر کسی پیش ازین سخن راندی نامور بیش ازین سبک دارد اکنون نگوید سخن نه از نو نه از روزگار کهن چنین داد پاسخ که گفتار بس به کردار جویم همه دسترس بپرسید هنگام شاهان نماز نبودی چنین پیش ایشان دراز شما را ستایش فزونست ازان خروش و نیایش فزونست ازان چنین داد پاسخ که یزدان پاک پرستنده را سر برآرد ز خاک فلک را گزارنده او کند جهان را همه بندهٔ او کند گر این بنده آن را نداند بها مبادا ز درد و ز سختی رها بپرسید تا تو شدی شهریار سپاست فزون چیست از کردگار کزان مر تو را دانش افزون شدهست دل بدسگالان پر از خون شدهست چنین داد پاسخ که از کردگار سپاس آنک گشتیم به روزگار کسی پیش من بر فزونی نجست وز آواز من دست بد را بشست زبون بود بدخواه در جنگ من چو گوپال من دید و اورنگ من بپرسید در جنگ خاور بُدی چنان تیز چنگ و دلاور بدی چو با باختر ساختی ساز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ چنین داد پاسخ که مرد جوان نیندیشد از رنج و درد روان هرآنگه که سال اندر آید به شست به پیش مدارا بباید نشست سپاس از جهاندار پروردگار کزویست نیک و بد روزگار که روز جوانی هنر داشتیم بد و نیک را خوار نگذاشتیم کنون روز پیری به دانندگی به رای و به گنج و فشانندگی جهان زیر آیین و فرهنگ ماست سپهر روان جوشن جنگ ماست بدو گفت شاهان پیشین دراز سخن خواستند آشکارا و راز شما را سخن کمتر و داد بیش فزون داری از نامداران پیش چنین داد پاسخ که هر شهریار که باشد ورا یار پروردگار ندارد تن خویش با رنج و درد جهان را نگهبان هرآنکس که کرد بپرسید شادان دل شهریار پر اندیشه بینم بدین روزگار چنین داد پاسخ که بیم گزند ندارد به دل مردم هوشمند بدو گفت شاهان پیشی

