
👑فصل3️⃣1️⃣👑 پادشاهی همای چهرزاد سی دو سال بود 👑 قس7️⃣.بخش2️⃣📝4️⃣5️⃣.📝2️⃣2️⃣
شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد بفرمود تا موبد موبدان بخواند ز هر کشوری بخردان هم از لشکر آنکس که بد نامدار سرافراز شیران خنجرگزار بفرمود تا خواندند آفرین به شاهی بران نامدار زمین چو بر تاج شاه آفرین خواندند بران تخت بر گوهر افشاندند بگفت آنک اندر نهان کرده بود ازان کرده بسیار غم خورده بود بدانید کز بهمن شهریار جزین نیست اندر جهان یادگار به فرمان او رفت باید همه که او چون شبانست و گردان رمه بزرگی و شاهی و لشکر وراست بدو کرد باید همی پشت راست به شادی خروشی برآمد ز کاخ که نورسته دیدند فرخنده شاخ ببردند چندان ز هر سو نثار که شد ناپدید اندران شهریار جهان پر شد از شادمانی و داد کی را نیامد ازان رنج یاد همای آن زمان گفت با موبدان که ای نامور باگهر بخردان به سی و دو سال آنک کردم به رنج سپردم بدو پادشاهی و گنج شما شاد باشید و فرمان برید ابی رای او یک نفس مشمرید چو داراب از تخت کی گشت شاد به آرام دیهیم بر سر نهاد زن گازر و گازر آمد دوان بگفتند کای شهریار جوان نشست کیی بر تو فرخنده باد سر بدسگالان تو کنده باد بفرمود داراب ده بدره زر بیارند پرمایه جامی گهر ز هر جامهای تخته فرمود پنج بدادند آنرا که او دید رنج بدو گفت کای گازر پیشهدار همیشه روان را به اندیشه دار مگر زاب صندوق یابی یکی چو دارا بدو اندرون کودکی برفتند یک لب پر از آفرین ز دادار بر شهریار زمین کنون اختر گازر اندرگذشت به دکان شد و برد اشنان به دشت

