
فصل 2️⃣2️⃣👑 داستان بیژن و منیژه👑بخش1️⃣ قسمت 5️⃣
فردوسی فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۵ جستجو در متن چو یک هفته گرگین برهبر بپای همی بود و بیژن نیامد بجای ز هر سوش پویان بجستن گرفت رخان را بخوناب شستن گرفت پشیمانی آمدش زان کار خویش که چون بد سگالید بر یار خویش بشد تازیان تا بدان جشنگاه کجا بیژن گیو گم کرد راه همه بیشه برگشت و کس را ندید نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید همی گشت بر گرد آن مرغزار همی یار کرد اندرو خواستار یکایک ز دور اسب بیژن بدید که آمد ازان مرغزاران پدید گسسته لگام و نگون کرده زین فرو مانده بر جای اندوهگین بدانست کو را تباهست کار بایران نیاید بدین روزگار [Reggie] اگر دار دارد اگر چاه و بند از افراسیاب آمدستش گزند کمند اندرافگند و برگاشت روی ز کرده پشیمان و دل جفت جوی ازان مرغزار اسب بیژن براند بخیمه در آورد و روزی بماند پس آنگه سوی شهر ایران شتافت شب و روز آرام و خوردن نیافت چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه که بیژن نبودست با او براه بگفت این سخن گیو را شهریار بدان تا ز گرگین کند خواستار [Rap 2 voice woman] پس آگاهی آمد همانگه بگیو ز گم بودن رزمزن پور نیو ز خانه بیامد دمان تا بکوی دل از درد خسته پر از آب روی همی گفت بیژن نیامد همی بارمان ندانم چه ماند همی بفرمود تا بور کشواد را کجا داشتی روز فریاد را بروبر نهادند زین خدنگ گرفته بدل گیو کین پلنگ همانگه بدو اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای پذیره شدش تا کند خواستار که بیژن کجا ماند و چون بود کار [R&B] همی گفت گرگین بدو ناگهان همانا بدی ساخت اندر نهان شوم گر ببینمش بی بیژنم همانگه سرش را ز تن بر کنم بیامد چو گرگین مر او را بدید پیاده شد و پیش او در دوید همی گشت غلتان بخاک اندرا شخوده رخان و برهنه سرا بپرسید و گفت ای گزین سپاه سپهدار سالار و خورشید گاه پذیره بدین راه چون آمدی که با دیدگان پر ز خون آمدی مرا جان شیرین نباید همی کنون خوارتر گر برآید همی

