
بوبوبو بیبیبیب بوبوبو بابا بوبوبو بیبیبیب بابا بابابابااااااااااااااا به نزدیک یزدان بود ناپسند نباشد بدین بارگه ارجمند ز یزدان وز ما بدان کس درود که از داد و مهرش بود تاروپود اگر دادگر باشدی شهریار بماند به گیتی بسی پایدار که جاوید هر کس کنند آفرین بران شاه کآباد دارد زمین ز شاهان که با تخت و افسر بدند به گنج و به لشکر توانگر بدند نبد دادگرتر ز نوشینروان که بادا همیشه روانش جوان نه زو پرهنرتر به فرزانگی به تخت و بداد و به مردانگی ورا موبدی بود بابک بنام هشیوار و دانادل و شادکام بدو داد دیوان عرض و سپاه بفرمود تا پیش درگاه شاه بیاراست جایی فراخ و بلند رش روش رش رررر رشرشرش ررررر ررررهره ره ههههننن سرش برتر از تیغ کوه پرند بگسترد فرشی برو شاهوار نشستند هرکس که بود او به کار ز دیوان بابک برآمد خروش نهادند یک سر برآواز گوش که ای نامداران جنگ آزمای سراسر به اسب اندر آرید پای خرامید یکیک به درگاه شاه به سر برنهاده ز آهن کلاه زرهدار با گُرزهٔ گاوسار کسی کو درم خواهد از شهریار بیامد به ایوان بابک سپاه هوا شد ز گرد سواران سیاه چو بابک سپه را همه بنگرید درفش و سر تاج کسری ندید ز ایوان باسب اندر آورد پای بفرمودشان بازگشتن ز جای برین نیز بگذشت گردان سپهر چو خورشید تابنده بنمود چهر خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای گُرزداران ایران سپاه همه با سلیح و کمان و کمند بدیوان بابک شوید ارجمند برفتند با نیزه و خود و کبر همی گرد لشکر برآمد به ابر نگه کرد بابک به گرد سپاه چو پیدا نبد فر و اورند شاه چنین گفت کامروز با مهر و داد همه بازگردید پیروز و شاد به روز سه دیگر برآمد خروش که ای نامداران با فر و هوش مبادا که از لشکری یک سوار نه با ترگ و با جوشن کارزار بیاید برین بارگه بگذرد عرض گاه و ایوان او بنگرد هر آنکس که باشد به تاج ارجمند به فر و بزرگی و تخت بلند بداند که بر عرض آزرم نیست سخن با محابا و با شرم نیست شهنشاه کسری چو بگشاد گوش ز دیوان بابک برآمد خروش بخندید کسری و مغفر بخواست درفش بزرگی برافراشت راست به دیوان بابک خرامید شاه نهاده ز آهن به سر بر کلاه فروهشت از ترگ رومی زره زده بر زره بر فراوان گره یکی گُرزهٔ گاوپیکر به چنگ زده بر کمرگاه تیر خدنگ به بازو کمان و بزین بر کمند میان را بزرین کمر کرده بند برانگیخت اسب و بیفشارد ران به گردن برآورد گُرز گران عنان را چپ و راست لختی بسود سلیح سواری به بابک نمود نگه کرد بابک پسند آمدش شهنشاه را فرمند آمدش بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به فرهنگ توشه بدی بیاراستی روی کشور بداد ازین گونه داد از تو داریم یاد دلیری بد از بنده این گفت و گوی

