Song Cover Image

👑 فصل29👑،قسمت 8️⃣👑237️⃣📚1️⃣👑 داستان رستم و شغاد 👑

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۸ قصه پس از پایان یافتن دوران زندگی تهمتن، داستان دیگری آغاز می‌شود. زمانی که بخت و اقبال از گشتاسپ روی گردانده بود، او جاماسپ را به نزد خود فراخواند. گشتاسپ به جاماسپ گفت که از ماجرای اسفندیار دلش به شدت سوخته و سوگوار است و هیچ روزی از زندگانی‌اش خوش نگذشته است. او افزود که پس از من، بهمن شاه خواهد شد و پشوتن رازدار او خواهد بود. گشتاسپ به مردمان توصیه کرد که از فرمان بهمن سر نپیچند و عهد او را نقض نکنند و راه را به او نشان دهند زیرا او شایستهٔ تخت و تاج است. سپس، گشتاسپ کلید گنج‌ها را به دست بهمن سپرد و گفت که کار من پایان یافته و از روزگار سهمی ندارم. او اضافه کرد که صد و بیست سال شاه بوده است و کسی را همتایش در جهان ندیده است. گشتاسپ به بهمن گفت که عدالت پیشه کند و مردم خردمند را نزدیک نگه دارد. او تاکید کرد که راستکاری پیشه کند زیرا راستکاری انسان را از کاستی‌ها دور می‌کند. گشتاسپ تخت، دیهیم و گنج را به بهمن سپرد پس از اینکه رنج‌ها و زحمات زیادی متحمل شد. سپس روزگارش به پایان رسید و دفن شد. دخمه‌ای برای او ساختند و تاجش را بر بالای آن آویختند. گشتاسپ دریافت که پس از لذت‌ها و شادی‌های دنیوی، مرگ سرانجام انسان است و بی‌عدالتی را نکوهید. حال نوبت به بهمن می‌رسد و خرد نزد دانایان قرار می‌گیرد تا داستان زندگی او روایت شود. متن اولیه چو شد روزگار تهمتن به سر به پیش آورم داستانی دگر چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت بیاورد جاماسپ را پیش تخت بدو گفت کز کار اسفندیار چنان داغ دل گشتم و سوکوار که روزی نبد زندگانیم خوش دژم بودم از اختر کینه کش پس از من کنون شاه بهمن بود همان رازدارش پشوتن بود مپیچید سرها ز فرمان اوی مگیرید دوری ز پیمان اوی یکایک بویدش نماینده راه که اویست زیبای تخت و کلاه بدو داد پس گنجها را کلید یکی باد سرد از جگر برکشید بدو گفت کار من اندر گذشت هم از تارکم آب برتر گذشت نشستم به شاهی صد و بیست سال ندیدم به گیتی کسی را همال تو اکنون همی کوش و با داد باش چو داد آوری از غم آزاد باش خردمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار همه راستی کن که از راستی بپیچد سر از کژی و کاستی سپردم ترا تخت و دیهیم و گنج ازان پس که بردم بسی گرم و رنج بگفت این و شد روزگارش به سر زمان گذشته نیامد به بر یکی دخمه کردندش از شیز و عاج برآویختند از بر گاه تاج همین بودش از رنج و ز گنج بهر بدید از پس نوش و تریاک زهر اگر بودن اینست شادی چراست شد از مرگ درویش با شاه راست بخور هرچ برزی و بد را مکوش به مرد خردمند بسپار گوش گذر کرد همراه و ما ماندیم ز کار گذشته بسی خواندیم به منزل رسید آنک پوینده بود رهی یافت آن کس که جوینده بود نگیرد ترا دست جز نیکوی گر از پیر دانا سخن بشنوی کنون رنج در کار بهمن بریم خرد پیش دانا پشوتن بریم AI Prompt Create a photorealistic image in the style of a Persian miniature to illustrate the story set after the life of the legendary hero, Tamhatan. The scene captures the moment when King Gushtasp, feeling sorrowful over the fate of Esfandiar, summons Jamasp. Gushtasp, in a state of reflection, confides in Jamasp about his continual mourning and troubled life. He reveals that after his reign, Bahman will ascend the throne with Pashootan as his confidant. Gushtasp advises his people to obey Bahman, as he is worthy of the crown. In the image, depict Gushtasp tenderly handing over the keys to his treasures to Bahman, signifying the end of his rule. The setting is opulent, with rich colors and intricate details characteristic of Persian miniatures. Show Gushtasp, aged but regal, emphasizing his wisdom and the passage of time after a hundred and twenty years of rule. Surrounding him are symbols of justice and virtue, exemplifying his counsel to Bahman to uphold these values. The scene also includes the construction of Gushtasp’s resting place, with his crown hanging above it, symbolizing the transient nature of worldly power. The image transitions to the beginning of Bahman’s story, with a focus on wisdom and the anticipation of a new era under his reign. Icon که روزی نبد زندگانیم خوش دژم بودم از اختر کینه‌کش پس از من کنون شاه بهمن بود همان رازدارش پشوتن بود مپیچید سرها ز فرمان اوی مگیرید دوری ز پیمان اوی یکایک بویدش نماینده راه که اویست زیبای تخت و کلاه بدو داد پس گنجها را کلید یکی باد سرد از جگر برکشید بدو گفت کار من اندر گذشت هم از تارکم آب برتر گذشت نشستم به شاهی صد و بیست سال ندیدم به گیتی کسی را همال تو اکنون همی کوش و با داد باش چو داد آوری از غم آزاد باش خردمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار همه راستی کن که از راستی بپیچد سر از کژی و کاستی سپردم ترا تخت و دیهیم و گنج ازان پس که بردم بسی گرم و رنج بگفت این و شد روزگارش به سر زمان گذشته نیامد به بر یکی دخمه کردندش از شیز و عاج برآویختند از بر گاه تاج همین بودش از رنج و ز گنج بهر بدید از پس نوش و تریاک زهر اگر بودن اینست شادی چراست شد از مرگ درویش با شاه راست بخور هرچ برزی و بد را مکوش به مرد خردمند بسپار گوش گذر کرد همراه و ما ماندیم ز کار گذشته بسی خواندیم به منزل رسید آنک پوینده بود رهی یافت آن کس که جوینده بود نگیرد ترا دست جز نیکوی گر از پیر دانا سخن بشنوی کنون رنج در کار بهمن بریم خرد پیش دانا پشوتن بریم