
👑فصل4️⃣9️⃣👑قسمت1️⃣0️⃣👑7️⃣2️⃣📝3️⃣0️⃣👑 پادشاهی بهرام گور 👑
رَــــــــــــــــــــــدادادادان رَــــــــــــــــــــــدادادادان رَــــــــــــــــــــــدادادادا شهــــــــــــــــــریاـــــــــــــــــــــــــبا ــــــــــیارــــــیار² verse6] [rustic, warm, tanbur & daf] پدرمان یکی آسیابان پیر بدین کوه نخچیر گیرد به تیر بیاید همانا چو شب تیره شد ورا دیده از تیرگی خیره شد هماندر زمان آسیابان ز کوه بیاورد نخچیر خود با گروه چو بهرام را دید رخ را به خاک بمالید آن پیر آزاده پاک یکی جام زرین بفرمود شاه بدان پیر دادن که آمد ز راه بدو گفت کاین چار خورشید روی چه داری چو هستند هنگام شوی [verse7] [humble, sincere, solo kamancheh] برو پیرمرد آفرین کرد و گفت که این دختران مرا نیست جفت رسیده بدین سال دوشیزهاند به دوشیزگی نیز پاکیزهاند ولیکن ندارند چیزی فزون نگوییم زین بیش چیزی کنون بدو گفت بهرام کاین هر چهار به من ده وزین بیش دختر مکار چنین داد پاسخ ورا پیرمرد کزین در که گفتی سوارا مگرد نه جا هست ما را نه بوم و نه بر نه سیم و سرای و نه گاو و نه خر [verse8] [noble, generous, santur & strings] بدو گفت بهرام شاید مرا که بیچیز ایشان بباید مرا بدو گفت هرچار جفت تواند پرستارگان نهفت تواند به عیب و هنر چشم تو دیدشان بدینسان که دیدی پسندیدهشان بدو گفت بهرام کاین هر چهار پذیرفتم از پاک پروردگار بگفت این و از جای بر پای خاست به دشت اندر آوای بالای خاست بفرمود تا خادمان سپاه برند آن بتان را به مشکوی شاه [verse9] [marching, reflective, daf & horn] سپاه اندر آمد یکایک ز دشت همه شب همی دشت لشکر گذشت فروماند زان آسیابان شگفت شب تیره اندیشه اندر گرفت به زن گفت کاین نامدار چو ماه بدین برز بالا و این دستگاه شب تیره بر آسیا چون رسید زنش گفت کز دور آتش بدید بر آواز این رامش دختران ز مستی می آورد و رامشگران چنین گفت پس آسیابان به زن که ای زن مرا داستانی بزن [verse10] [philosophical, soft, solo ney] که نیکیست فرجام این گر بدی زنش گفت کاری بود ایزدی نپرسید چون دید مرد از نژاد نه از خواسته بر دلش بود یاد به روی زمین بر همی ماه جست نه دینار و نه دختر شاه جست بت آرا ببیند چو ایشان به چین گسسته شود بر بتان آفرین برین گونه تا شید بر پشت راغ برآمد جهان شد چو روشن چراغ همی رفت هرگونهای داستان چه از بدنژاد و چه از راستان [verse11] [dawn, revelation, strings & flute] چو شب روز شد مهتر آمد به ده بدین پیر گفتا که ای روزبه به بالینت آمد شب تیرهبخت به بار آمد آن سبز شاخ درخت شب تیرهگون دوش بهرامشاه همی آمد از دشت نخچیرگاه نگه کرد این جشن و آتش بدید عنان را بپیچید و زین سو کشید کنون دختران تو جفت ویاند به آرام اندر نهفت ویاند بدان روی و آن موی و آن راستی همی شاه را دختر آراستی [verse12] [triumphant, poetic closure, full ensemble] شهنشاه بهرام داماد تست به هر کشوری زین سپس یاد تست ترا داد این کشور و مرز پاک مخور غم که رستی ز اندوه و باک بفرمای فرمان که پیمان تراست همه بندگانیم و فرمان تراست کنون ما همه کهتران توایم چه کهتر همه چاکران توایم بدو آسیابان و زن خیره ماند همی هر یکی نام یزدان بخواند چنین گفت مهتر که آن روی و موی ز چرخ چهارم خور آورد شوی ---

