
👑 فصل 5️⃣2️⃣ 👑 پادشاهی نوشینروان ۴۸ سال بود 👑قسمت5️⃣👑6️⃣9️⃣9️⃣📝6️⃣7️⃣0️⃣👑
نهد گنج و فرزند گرد آورد بسی روز برآرزو بشمرد فراز آورد لشکر و خواسته شود کاخ و ایوانش آراسته گر ای دون که درویشباشد به رنج فراز آرد از هر سویی نام و گنج ز روی ریا هرچ گرد آورد ز صد سال بودنش برنگذرد شود خاک وبیبر شود رنج اوی به دشمن بماند همه گنج اوی نه فرزند ماند نه تخت و کلاه نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه چو بشنید آن جستن و باد اوی ز گیتی نگیرد کسییاد اوی بدین کار چون بگذرد روزگار ازو نام نیکی بود یادگار ز گیتی دوچیزیست جاوید بس دگر هرچباشد نماند به کس سخن گفتن نغز و کردار نیک نگردد کهن تا جهانست ریک بدین سان بود گردش روزگار خنک مرد با شرم و پرهیزگار مکن شهریارا گنه تا توان بویژه کزو شرم دارد روان بیآزاری و سودمندی گزین که اینست فرهنگ آیین و دین ز من یادگارست چندی سخن گمانم که هرگز نگردد کهن چو بگشاد روشن دل شهریار فروان سخن کرد زو خواستار بدو گفت فرخ کدامست مرد که دارد دلی شاد بیباد سرد چنین گفت کانکو بود بیگناه نبردست آهرمن او را ز راه بپرسیدش از کژی و راه دیو ز راه جهاندار کیهان خدیو بدو گفت فرمان یزدان بهیست که اندر دوگیتی ازو فرهیست دربرتری راه آهرمنست که مرد پرستنده را دشمنست خنک درجهان مرد پیمان منش که پاکی وشرمست پیرامنش چوجانش تنش را نگهبان بود همه زندگانیش آسان بود بماند بدو رادی و راستی نکوبد درکژی وکاستی هران چیز کان بهره تن بود روانش پس از مرگ روشن بود ازین هر دو چیزی ندارد دریغ که بهر نیامست گر بهر تیغ کسی کو بود بر خرد پادشا روان را ندارد به راه هوا سخن نشنو ازمرد افزون منش که با جان روشن بود بدکنش چوخستو بیاید به دیگر سرای هم ایدر پر از درد ماند به جای کزین بگذری سفله آن را شناس که از پاک یزدان ندارد سپاس دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تن شود ز آرزوها ببندد دهن

