
یکی یک یک یک یکیییییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکی یکی یکی یک یک یک یکیییییییییب یکی دختری دارد این نامدار به بالای سرو و به رخ چون بهار بتآرای چون او نبیند به چین میان بتان چون درخشان نگین اگر شاه بیند پسند آیدش به پالیز سرو بلند آیدش فرستادهٔ روم را خواند شاه بگفت آنچ بشنید از نیکخواه بدو گفت رو پیش قیصر بگوی اگر جست خواهی همی آب روی پس پردهٔ تو یکی دختر است که بر تارک بانوان افسر است نگاری که ناهید خوانی ورا بر اورنگ زرین نشانی ورا به من بخش و بفرست با باژ روم چو خواهی که بیرنج ماندت بوم فرستاده بشنید و آمد چو باد قیصر قیصر قیصر قیصر ققققبقیصر به قیصر بر آن گفتها کرد یاد بدان شاد شد فیلقوس و سپاه که داماد باشد مر او را چو شاه سخن گفت هرگونه از باژ و ساو ز چیزی که دارد پی روم تاو بران بر نهادند سالی که شاه ستاند ز قیصر که دارد سپاه ز زر خایهٔ ریخته صدهزار ابا هر یکی گوهر شاهوار چهل کرده مثقال هر خایهای گوهر ـــــــــــگوهـــــــــــــــــــههههههــــــــــــــــــــــهرــــــــــــــــــــ همان نیز گوهر گرانمایهای ببخشید بر مرزبانان روم هرانکس که بودند ز آباد بوم ازان پس همه فیلسوفان شهر هرانکس که بودش ازان شهر بهر بفرمود تا راه را ساختند ز هر کار دل را بپرداختند برفتند با دختر شهریار گرانمایگان هریکی با نثار یکی مهر زرین بیاراستند پرستندهٔ تاجور خواستند ده استر همه بار دیبای روم بسی پیکر از گوهر و زر بوم شتروار سیصد ز گستردنی ز چیزی که بد راه را بردنی دلارای رومی به مهد اندرون سکوبا و راهب ورا رهنمون کنیزک پس پشت ناهید شست ازان هریکی جامی از زر بدست به جام اندرون گوهر شاهوار بتآرای با افسر و گوشوار سقف خوب رخ را به دارا سپرد گهرها به گنجور او برشمرد ازان پس بران رزمگه بس نماند سپه را سوی شهر ایران براند سوی پارس آمد دلارام و شاد کلاه بزرگی بسر بر نهاد

