Song Cover Image

👑فصل5️⃣2️⃣👑قسمت 1️⃣👑3️⃣5️⃣0️⃣📝3️⃣3️⃣0️⃣👑پادشاهی کسری نوشین روان ۴۸ سال بود 👑👑

نباشد به گیتی چنین جای شهر گر از داد تو ما بیابیم بهر همان آفریدون یزدان‌پرست به بد بر سوی ما نیازید دست اگر شاه بیند به رای بلند به ما برکند راه دشمن ببند سرشک از دو دیده ببارید شاه چو بشنید گفتار فریادخواه به دستور گفت آن زمان شهریار که پیش آمد این کار دشوار خوار نشاید کزین پس چمیم و چریم وگر تاج را خویشتن پروریم جهاندار نپسندد از ما ستم که باشیم شادان و دهقان دژم چنین کوه و این دشتهای فراخ همه از در باغ و میدان و کاخ پر از گاو و نخچیر و آب روان ز دیدن همی خیره گردد روان نمانیم کین بوم ویران کنند همی غارت از شهر ایران کنند ز شاهی وز روی فرزانگی نشاید چنین هم ز مردانگی نخوانند بر ما کسی آفرین چو ویران بود بوم ایران زمین به دستور فرمود کز هند و روم کجا نام باشد به آباد بوم ز هر کشوری مردم بیش بین که استاد بینی برین برگزین یکی باره از آب برکش بلند برش پهن و بالای او ده کمند به سنگ و به گچ باید از قعر آب برآورده تا چشمهٔ آفتاب هر آنگه که سازیم زین گونه بند ز دشمن به ایران نیاید گزند نباید که آید یکی زین به رنج بده هرچ خواهند و بگشای گنج کشاورز و دهقان و مرد نژاد نباید که آزار یابد ز داد یکی پیر موبد بران کار کرد بیابان همه پیش دیوار کرد دری برنهادند ز آهن بزرگ رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ همه روی کشور نگهبان نشاند چو ایمن شد از دشت لشکر براند ز دریا به راه الانان کشید یکی مرز ویران و بیکار دید به آزادگان گفت ننگست این که ویران بود بوم ایران زمین نشاید که باشیم همداستان که دشمن زند زین نشان داستان ز لشکر فرستاده‌ای برگزید سخن‌گوی و دانا چنان چون سزید بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی بدین مرزبانان لشکر بگوی شنیدم ز گفتار کارآگهان سخن هرچ رفت آشکار و نهان که گفتید ما را ز کسری چه باک چه ایران بر ما چه یک مشت خاک بیابان فراخست و کوهش بلند سپاه از در تیر و گُرز و کمند همه جنگجویان بیگانه‌ایم سپاه و سپهبد نه زین خانه‌ایم کنون ما به نزد شما آمدیم سراپرده و گاه و خیمه زدیم در و غار جای کمین شماست بر و بوم و کوه و زمین شماست فرستاده آمد بگفت این سخن که سالار ایران چه افگند بن سپاه الانی شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن سپاهی که شان تاختن پیشه بود وز آزادمردی کم‌اندیشه بود از ایشان بدی شهر ایران ببیم نماندی بکس جامه و زر و سیم زن و مرد با کودک و چارپای به هامون رسیدی نماندی بجای فرستاده پیغام شاه جهان بدیشان بگفت آشکار و نهان رخ نامداران ازان تیره گشت دل از نام نوشین‌روان خیره گشت بزرگان آن مرز و کنداوران برفتند با باژ و ساو گران