
👑فصل5️⃣2️⃣👑قسمت1️⃣👑9️⃣1️⃣📝1️⃣2️⃣1️⃣👑پادشاهی کسرا نوشین روان ۴۸ سال بود 👑
به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود پراگنده کاراگهان در جهان که تا نیک و بد زو نماند نهان همه روی گیتی پر از داد کرد بهرجای ویرانی آباد کرد بخفتند بر دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش و گرگ یکی نامه فرمود بر پهلوی پسند آیدت چون ز من بشنوی نخستین سر نامه کرد از مهست شهنشاه کسری یزدانپرست به بهرام روز و بخرداد شهر که یزدانش داد از جهان تاج بهر برومند شاخ از درخت قباد که تاج بزرگی به سر برنهاد سوی کارداران باژ و خراج پرستنده شایستهٔ فر و تاج بیاندازه از ما شما را درود هنر با نژاد این بود با فزود نخستین سخن چون گشایش کنیم جهانآفرین را ستایش کنیم خردمند و بینادل آنرا شناس که دارد ز دادار کیهان سپاس بداند که هست او ز ما بینیاز به نزدیک او آشکارست راز کسی را کجا سرفرازی دهد نخستین ورا بینیازی دهد مرا داد فرمان و خود داورست ز هر برتری جاودان برترست به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست کسی را جز از بندگی کار نیست ز مغز زمین تا به چرخ بلند ز افلاک تا تیره خاک نژند پی مور بر خویشتن برگواست که ما بندگانیم و او پادشاست نفرمود ما را جز از راستی که دیو آورد کژی و کاستی اگر بهر من زین سرای سپنج نبودی جز از باغ و ایوان و گنج نجستی دل من به جز داد و مهر گشادن بهر کار بیدار چهر کنون روی بوم زمین سر به سر ز خاور برو تا در باختر به شاهی مرا داد یزدان پاک ز خورشید تابنده تا تیره خاک نباید که جز داد و مهر آوریم وگر چین به کاری بچهر آوریم شبان بداندیش و دشت بزرگ همی گوسفندان بماند بگرگ نباید که بر زیردستان ما ز دهقان وز دینپرستان ما به خشکی به خاک و بکشتی برآب برخشنده روز و به هنگام خواب ز بازارگانان تر و ز خشک درم دارد و در خوشاب و مشک که تابنده خور جز بداد و به مهر نتابد بریشان ز خم سپهر برینگونه رفت از نژاد و گهر پسر تاج یابد همی از پدر به جز داد و خوبی نبد در جهان یکی بود با آشکارا نهان

