
👑5️⃣2️⃣ فصل👑1️⃣1️⃣👑6️⃣0️⃣📝3️⃣0️⃣👑 پادشاهی کسرا انوشیروان ۴۸ سال بود👑👑
هرآنکس که بیشی کند آرزوی بدو دیو او باز گردد به خوی وگر سفلگی برگزید او ز رنج گزیند برین خاک آگنده گنج چو بیچاره دیوی بود دیرساز که هر دو به یک خو گرایند باز بپرسید و گفتا که چندست و چیست که بهری برو هم بباید گریست دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام ازان مستمندیم و زین شادکام چنین داد پاسخ که دانا سخن ببخشید و اندیشه افگند بن نخستین سخن گفتن سودمند خوش آواز خواند ورا بیگزند دگر آنک پیمان سخن خواستن سخنگوی و بینا دل آراستن که چندان سراید که آید به کار وزو ماند اندر جهان یادگار سه دیگر سخنگوی هنگامجوی بماند همه ساله بر آب روی چهارم که دانا دلارای خواند سراینده را مرد بارای خواند که پیوسته گوید سراسر سخن اگر نو بود داستان گر کهن به پنجم که باشد سخنگوی گرم به شیرین سخن هم به آواز نرم سخن چون یک اندر دگر بافتی ازو بیگمان کام دل یافتی بپرسید چندی که آموختی روان را به دانش بیفروختی چنین گفت کز هرک آموختم همه فام جان و خرد توختم همیپرسم از ناسزایان سخن چه گویی که دانش کی آید به بن به دانش نگر دور باش از گناه که دانش گرامیتر از تاج و گاه بپرسید کس را از آموختن ستایش ندیدم و افروختن که نیزش ز دانا بباید شنید نگویم کسی کو بهجایی رسید چنین داد پاسخ که از گنج سیر که آید مگر خاکش آرد به زیر در دانش از گنج نامیترست همان نزد دانا گرامیترست سخن ماند از ما همی یادگار تو با گنج دانش برابر مدار بپرسید دانا شود مرد پیر گر آموزشی باشد و یادگیر چنین داد پاسخ که دانای پیر ز دانش جوانی بود ناگزیر بر ابله جوانی گزینی رواست که بیگور او خاک او بینواست بپرسید کز تخت شاهنشهان بکردی همه شهریار جهان کنون نامشان بیش یاد آوریم بیاد از جگر سرد باد آوریم چنین داد پاسخ که در دل نبود که آن رسم را خود نباید ستود به شمشیر و داد این جهان داشتن چنین رفتن و خوار بگذاشتن

