[verse11] [critical, stark, solo kamancheh] شکم گرسنه مانده تن برهنه نه فرزند و خویش نه‌بار و بنه اگر کشتمندش فروشد به زر یکی خانه بومش کند پر گهر شبانش همی گوشت جوشد به شیر خود او نان ارزن خورد با پنیر دو جامه ندیدست هرگز به هم ازویست هم بر تن او ستم چنین گفت با خارزن شهریار که گر گوسفندش ندانی شمار بدانی همانا کجا دارد اوی شمارش بتو گفت کی یارد اوی --- [verse12] [mobilizing, noble, orchestral rise] چنین گفت کای رزم دیده سوار ازان خواسته کس نداند شمار بدان خارزن داد دینار چند بدو گفت کاکنون شدی ارجمند بفرمود تا از میان سپاه بیاید یکی مرد دانا به راه کجا نام آن مرد بهرام بود سواری دلیر و دلارام بود فرستاد با نامور سی سوار گزین کرده شایسته مردان کار دبیری گزین کرد پرهیزگار بدان‌سان که دانست کردن شمار --- [verse13] [hopeful, energetic, tanbur & daf] بدان خارزن گفت ز ایدر برو همی خارکندی کنون زر درو ازان خواسته ده یکی مر تراست بدین مردمان راه بنمای راست دل افرزو بد نام آن خارزن گرازنده مردی به نیروی تن گرانمایه اسپی بدو داد و گفت که با باد باید که گردی تو جفت دل‌افروز بد گیتی افروز شد چو آمد به درگاه پیروز شد بیاورد لشکر به کوه و به دشت همی گوسفند از عدد برگذشت --- [verse14] [grand, sweeping, orchestral rise] شتر بود بر کوه ده کاروان به هر کاروان بر یکی ساروان ز گاوان ورز و ز گاوان شیر ز پشم و ز روغن ز کشت و پنیر همه دشت و کوه و بیابان کنام کس او را به گیتی ندانست نام بیابان سراسر همه کنده سم همان روغن گاو در سم به خم ز شیراز وز ترف سیصدهراز شتروار بد بر لب جویبار یکی نامه بنوشت بهرام هور به نزد شهنشاه بهرام گور --- [verse15] [formal, reverent, santur & strings] نخست آفرین کرد بر کردگار که اویست پیروز و پروردگار دگر آفرین بر شهنشاه کرد که کیش بدی (را) نگونسار کرد چنین گفت کای شهریار جهان ز تو شاد یکسر کهان و مهان کز اندازه دادت همی بگذرد ازین خامشی گنج کیفر برد همه کار گیتی به اندازه به دل شاه ز اندیشه‌ها تازه به یکی گم شده نام فرشیدورد نه در بزمگاه و نه اندر نبرد