
بپرسد کزین دو گرانتر کدام کزوییم پر درد و ناشادکام چنین داد پاسخ که همسنگ کوه جز اندوه مشمر که گردد ستوه چه بیمست اگر بیم اندوه نیست به گیتی جز اندوه نستوه نیست بپرسید کز ما که با گنجتر چنین گفت کان کس که بیرنجتر بپرسید که او کدامست زشت که از ارج دورست و دور از بهشت چنین داد پاسخ که زنرا که شرم نباشد به گیتی نه آواز نرم ز مردان بتر آنک نادان بود همه زندگانی به زندان بود بگرود به یزدان و تن پرگناه بدی بر دل خویش کرده سیاه بپرسید مردم کدامست راست که جان و خرد بر دل او گواست چنین گفت کانکو به سود و زیان نگوید نبندد بدی را میان بپرسید کزو خو چه نیکوترست که آن بر سر مردمان افسرست چنین داد پاسخ که چون بردبار بود مرد نایدش افسون به کار نه آن کز پی سودمندی کند وگر نیز رای بلندی کند چو رادی که پاداش رادی نجست ببخشید و تاریکی از دل بشست سه دیگر چو کوشایی ایزدی که از جان پاک آید و بخردی بپرسید در دل هراس از چه بیش بدو گفت کز رنج و کردار خویش بپرسید بخشش کدامست به که بخشنده گردد سرافراز و مه چنین داد پاسخ کز ارزانیان مدارید باز ایچ سود و زیان بپرسید موبد ز کار جهان سخن برگشاد آشکار و نهان که آیین کژ بینم و ناپسند دگر گردش کار ناسودمند چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر اگر هست بادانش و یادگیر بزرگست و داننده و برترست که بر داوران جهان داورست بد آیین مشو دور باش از پسند مبین ایچ ازو سود و ناسودمند بد و نیک از او دان کش انباز نیست به کاریش فرجام و آغاز نیست چو گوید بباش آنچ گوید بدست همو بود تا بود و تا هست هست بپرسید کز درد بر کیست رنج که تن چون سرایست و جان را سپنج چنین داد پاسخ که این پوده پوست بود رنجه چندانک مغز اندروست چو پالود زو جان ندارد خرد که بر خاک باشد چو جان بگذرد بپرسید موبد ز پرهیز و گفت که آز و نیاز از که باید نهفت چنین داد پاسخ که آز و نیاز سزد گر ندارد خردمند باز تو از آز باشی همیشه به رنج که همواره سیری نیابی ز گنج بپرسید کز شهریاران که بیش به هوش و به آیین و با رای و کیش

