
👑فصل4️⃣9️⃣👑قسمت1️⃣8️⃣👑1️⃣📝3️⃣0️⃣👑 پادشاهی بهرام گور 👑
بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرام مهگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوـــــــــــههههههـــــــــهوــــــــــــگور به ام گور .[verse 1] دگر هفته تنها به نخچیر شد دژم بود با ترکش و تیر شد ز خورشید تابنده شد دشت گرم سپهبد ز نخچیر برگشت نرم سوی کاخ بازارگانی رسید به هر سو نگه کرد و کس را ندید ببازارگان گفت ما را سپنج توان داد کز ما نبینی تو رنج چو بازارگانش فرود آورید مر او را یکی خوابگه برگزید همی بود نالان ز درد شکم به بازارگان داد لختی درم [Dark, epic intro, strings & low brass][verse 2] بدو گفت لختی نبید کهن ابا مغز بادام بریان بکن اگر خانگی مرغ باشد رواست کزین آرزوها دلم را هواست نیاورد بازارگان آنچ گفت نبد مغز بادامش اندر نهفت چو تاریک شد میزبان رفت نرم یکی مرغ بریان بیاورد گرم بیاراست خوان پیش بــــــــــــــــــــهرام برد به بازارگان گفت بــــــــــــــــــــهرام گرد که از تو نبید کهن خواستم زبان را به خواهش بیاراستم [Mellow, traditional, santur & soft percussion] [verse 3] بــــــــــــــــــــهرام بـــــــــــبببببببــــــبهرام بببببببببببببببببب بــــــــــــــــــــهرامـــهرامبــــــــــــــــــــهرام نیاوردی و داده بودم درم که نالنده بودم ز درد شکم چنین داد پاسخ که ای بیخرد نداری خرد کو روان پرورد چو آوردم این مرغ بریان گرم فزون خواستن نیست آیین و شرم چو بشنید بهرام زو این سخن بشد آرزوی نبید کهن پشیمان شد از گفت خود نان بخورد برو نیز یاد گذشته نکرد چو هنگامهٔ خوابش آمد بخفت به بازارگان نیز چیزی نگفت ز دریای جوشان چو خور بردمید شد آن چادر قیرگون ناپدید [Sparse, thoughtful; solo duduk/flute][verse 4] همی گفت پرمایه بازارگان به شاگرد کای مرد ناکاردان مران مرغ کارزش نبد یک درم خریدی به افزون و کردی ستم گر ارزان خریدی ابا این سوار نبودی مرا تیره شب کارزار خریدی مر او را به دانگی پنیر بدی با من امروز چون آب و شیر بدو گفت اگر این نه کار منست چنان دان که مرغ از شمار منست تو مهمان من باش با این سوار بدین مرغ با من مکن کارزار چو بهرام برخاست از خواب خوش بشد نزد آن بارهٔ دستکش که زین برنهد تا به ایوان شود کلاهش ز ایوان به کیوان شود [Lively, rhythmic; plucked strings, frame drum][verse 5] چو شاگرد دیدش به بهرام گفت که امروز با من به بد باش جفت بشد شاه و بنشست بر تخت اوی شگفتی فروماند از بخت اوی جوان رفت و آورد خایه دویست به استاد گفت ای گرامی مهایست یکی مرغ بریان با نان گرم نبید کهن آر و بادام نرم بشد نزد بهرام گفت ای سوار همی خایه کردی تو دی خواستار کنون آرزوها بیاریم گرم هم از چندگونه خورشهای نرم

