
👑فصل5️⃣2️⃣👑قسمت 1️⃣👑2️⃣8️⃣0️⃣📝3️⃣1️⃣0️⃣👑پادشاهی کسری نوشین روان ۴۸ سال بود 👑👑
برین نیز بگذشت چندی سپهر همیرفت با شاه ایران به مهر خردمند کسری چنان کرد رای کزان مرز لختی بجنبد ز جای بگردد یکی گرد خرم جهان گشاده کند رازهای نهان بزد کوس وز جای لشکر براند همی ماه و خورشید زو خیره ماند ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر کمرهای زرین و زرین سپر تو گفتی بکان اندرون زر نماند همان در خوشاب و گوهر نماند تن آسان بسوی خراسان کشید سپه را به آیین ساسان کشید به هر بوم آباد کو بربگذشت سراپرده و خیمهها زد به دشت چو برخاستی نالهٔ کرنای منادیگری پیش کردی به پای که ای زیردستان شاه جهان که دارد گزندی ز ما در نهان مخسبید ناایمن از شهریار مدارید ز اندیشه دل نابکار ازین گونه لشکر بگرگان کشید همی تاج و تخت بزرگان کشید چنان دان که کمی نباشد ز داد هنر باید از شاه و رای و نژاد ز گرگان بخ ساری و آمل شدند به هنگام آواز بلبل شدند در و دشت یه کسر همه بیشه بود دل شاه ایران پراندیشه بود ز هامون به کوهی برآمد بلند یکی تازیی برنشسته سمند سر کوه و آن بیشهها بنگرید گل و سنبل و آب و نخچیر دید چنین گفت کای روشن کردگار جهاندار و پیروز و پروردگار تویی آفرینندهٔ هور و ماه گشاینده و هم نماینده راه جهان آفریدی بدین خرمی که از آسمان نیست پیدا زمی کسی کو جز از تو پرستد همی روان را به دوزخ فرستد همی ازیرا فریدون یزدانپرست بدین بیشه برساخت جای نشست بدو گفت گوینده کای دادگر گر ایدر ز ترکان نبودی گذر ازین مایهور جا بدین فرهی دل ما ز رامش نبودی تهی نیاریم گردن برافراختن ز بس کشتن و غارت و تاختن نماند ز بسیار و اندک به جای ز پرنده و مردم و چارپای گزندی که آید به ایران سپاه ز کشور به کشور جزین نیست راه بسی پیش ازین کوشش و رزم بود گذر ترک را راه خوارزم بود کنون چون ز دهقان و آزادگان برین بوم و بر پارسازادگان نکاهد همی رنج کافزایشست به ما برکنون جای بخشایست نباشد به گیتی چنین جای شهر گر از داد تو ما بیابیم بهر

