Song Cover Image

شاهنامه نوین شعر کاوه کاشفی ۱۰۰ ساله بعد از یزدگرد

No no no no Oooooooooo No no no Nonononoooooooooo No. No nooooor Yessssss Let's go baby baby yyyyyyyuuuuy [شـــــــــــــــــــــــــــــــــــاه ایران ایران ایرانـَــــــــــــــــــم ایران ایران ایرانم ایران ایران ایرانـَــــــــــــــــــم ایران ایران ایرانم ایران ایران ایرانـَــــــــــــــــــم ایران ایران ایرانم ایران ایرانـَــــــــــــــــــم ایران ایران .به نام خداوند جان و خرد که از این برتر اندیشه برنگذرد چو یزدگرد از ایران پدیدار گشت به تیغ ستم، بخت بد یار گشت زمین زیر پایش همه خصم و خون شب و روز، بی‌تاب، نوای فسون ز شاهی سرافراز، مانده به باد دل پارسی در هم آغشته یاد ز شهر و ز ده، ناله آمد بلند ز نام‌آوران برده دشمن کمند دگر رستم و گیو و گودرز نیست علم بسته شد بر سر خاک و پیست تهمتن به چنگ زمانه اسیر دل آور مردان شده سرد و پیر ولی باز غیرت نمرده به خاک ز نیروی جان و ز آهنگ پاک ز طوس و ز توس و ز گرگان و ری پراکند مردی چو باد سهی مقاومت برخاست از جای‌ها چو کوهی ستبر از ته دره‌ها سرافراز مردان که بودند راست ز خون جوانان، زمین گشته کاست ز سپاه عرب باد و آتش وزید زمین پارسان را به تنگی کشید ولی شعله‌ی غیرت ایزدی همی ماند اندر دل سرمدی ز سرباز آزاده تا پیرزن برفتند بر خصم، به رزم و سخن خراسان و ری تا به مرو و هرات به خون شسته میدان و خسته نبات بزرگان ایران به نام و نشان چو یعقوب و بابک دلیر و جوان بلند آوازه به کوه و کمر برآوردند بانگ که ای دادگر! ز زخم و ز ماتم برآمد فغان ولی شعله مهر ننشست نهان به یک قرن رنج و شکست و نبرد هنوز از وطن آرزو می‌بَرد یکی داستانی‌ست پر آب چشم ز اندوه ایران، طوفان و خشم چه بسیار دل کِشد به امید که روزی رسد بخت و ایران پدید بلرزید بنیاد فرهنگ و دین ولی شعله ماند در این سرزمین از آذرگشسب و ز پور ساسان نشانی بماند به یاد زمان نه فرهنگ ایران شد اندر فنا که جوشید باران از آن کیمیا در آن روزگار غم و تیرگی برآمد هزاران دل شیدگی اگر مرگ داد پیکرش را به خاک هنوز ماند ایران، بلند و پاک سرافرازی از رنج دیرینه شد دگرباره این ملک آیینه شد از آن اشک خونین بر این پهنه ریخت هزاران گل امید، در دل شکفت جوانان زایید ز مادر به عشق به امید فردا، به یاد گذشته، به فخر و به رشک چو سی‌صد هزار شب گذشت آن زمان امید آمد از دور بر آسمان دگرباره ایران جوان شد به دل در آن تار شب، روشنی شد گسل ز شور و شکست و امید و فغان بماند ز ایرانیان جاودان که هر بوم و بر زنده از مهر تست چو جانت بپوسد، سرافرازست چو بابک برآمد ز هامون و کوه گل افشاند از جانِ آزاد و روح به خون دلیران ز آذربرز به فریاد ایران گرفت آن سروش یعقوب بداد شب تیره بود که فریاد برخاستش از ماء و دود به سُستی نگشت آرمان از کفش چو آتش فروزان بُد آن در نفس ز توس و سمرقند، خراسان نشان همه زنده با مهر این خاکِ جان رخ دشمن آمد ز بیم و فریب ولیکن نپوچید امیدِ غریب در آن خون و ماتم، در آن روزگار نشستند مردان به اندوهِ یار ولی زخم تقدیر را مرهمی بُد آن ریشه‌ی مهر ما، مردمی چو سیمرغ افسانه پر بر گرفت ز خاکسترش جان، دیگر گرفت برآمد امید از پس شب سیاه که ایران بماند، سرافراز و شاه امید و جوانی، وفا و هنر نشستند در خاک این بوم و بر دلی پر ز اندیشه، دستی به کار نگردد ز سوگ و شکست آشکار اگر دشمن از راه آتش رسید د