
1️⃣8️⃣0️⃣📝1️⃣5️⃣0️⃣ 👑 فصل5️⃣2️⃣👑 قسمت1️⃣👑 نوشین روان ۴۸ سال پادشاه بود👑
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــداد بـــــــــــــــــــــــــــــــــــداد بیدادگر بــــــــــــبیــــــــبیـــــــبیــــــــــ بیبیب بیبیب بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــ بیدادگر پدید آید از گفت یک تن دروغ ازان پس نگیرد بر ما فروغ به بیدادگر بر مرا مهر نیست پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست هر آنکس که او راه یزدان بجست بآب خرد جان تیره بشست بدین بارگاهش بلندی بود بر موبدان ارجمندی بود به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت به باید بپاداش خرم بهشت که ما بینیازیم ازین خواسته که گردد به نفرین روان کاسته گر از پوست درویش باشد خورش ز چرمش بود بیگمان پرورش پلنگی به از شهریاری چنین که نه شرم دارد نه آیین نه دین گشادست بر ما در راستی چه کوبیم خیره در کاستی نهانی بدو داد دادن بروی بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی به نزدیک یزدان بود ناپسند نباشد بدین بارگه ارجمند ز یزدان وز ما بدان کس درود که از داد و مهرش بود تاروپود اگر دادگر باشدی شهریار بماند به گیتی بسی پایدار که جاوید هر کس کنند آفرین بران شاه کآباد دارد زمین ز شاهان که با تخت و افسر بدند به گنج و به لشکر توانگر بدند نـــــــــــــــــــــــــــــــــــپشین. روان نـــــــــــــــننننننننـــــــــــــــــــــــــــــــــننننننننـــــــــــــــــــــنوشیـــــــــــــــــــــــــــــــن رــــوانـ نبد دادگرتر ز نوشینروان که بادا همیشه روانش جوان نه زو پرهنرتر به فرزانگی به تخت و بداد و به مردانگی ورا موبدی بود بابک بنام هشیوار و دانادل و شادکام بدو داد دیوان عرض و سپاه بفرمود تا پیش درگاه شاه بیاراست جایی فراخ و بلند سرش برتر از تیغ کوه پرند بگسترد فرشی برو شاهوار نشستند هرکس که بود او به کار ز دیوان بابک برآمد خروش نهادند یک سر برآواز گوش که ای نامداران جنگ آزمای سراسر به اسب اندر آرید پای خرامید یکیک به درگاه شاه به سر برنهاده ز آهن کلاه زرهدار با گُرزهٔ گاوسار کسی کو درم خواهد از شهریار بیامد به ایوان بابک سپاه هوا شد ز گرد سواران سیاه چو بابک سپه را همه بنگرید درفش و سر تاج کسری ندید ز ایوان باسب اندر آورد پای بفرمودشان بازگشتن ز جای برین نیز بگذشت گردان سپهر چو خورشید تابنده بنمود چهر خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای گُرزداران ایران سپاه همه با سلیح و کمان و کمند بدیوان بابک شوید ارجمند

