
👑فصل4️⃣9️⃣👑قسمت1️⃣5️⃣👑9️⃣0️⃣📝1️⃣3️⃣0️⃣👑 پادشاهی بهرام گور 👑
[verse1] [Melancholic, restrained strings, sparse choir] نه میمیرد و نه میبیند چشم امید نه میبیند کس نام او در جهان میان کهان و میان مهان نه خسروپرست و نه یزدانشناس ندانست کردن به چیزی سپاس چنین خواسته گسترد در جهان تهیدست و پر غم نشسته نهان به بیداد ماند همی داد شاه منه پند گفتار من بر گناه پی افگن یکی گنج زین خواسته سیوم سال را گردد آراسته دبیران داننده را خواندم برین کوه آباد بنشاندم شمارش پدیدار نامد هنوز نویسنده را پشت برگشت کوز[verse2] چنین گفت گوینده کاندر زمین ورا زر و گوهر فزونست زین برین کوهسارم دو دیده به راه بدان تا چه فرمان دهد پیشگاه ز من باد بر شاه ایران درود بمان زنده تا نام تارست و پود هیونی برافگند پویان به راه بدان تا برد نامه نزدیک شاه چو آن نامه برخواند بهرامگور به دلش اندر افتارد زان کار شور دژم گشت و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد بفرمود تا پیش او شد دبیر قلم خواست رومی و چینی حریر[verse3] نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند پیروز و به روزگار خداوند دانایی و فرهی خداوند دیهیم شاهنشهی نبشت آن که گر دادگر بودمی همین مرد را رنج ننمودمی نیاورد گرد این ز دزدی و خون نبد هم کسی را به بد رهنمون همی بد که این مرد بد ناسپاس ز یزدان نبودش به دل در هراس یکی پاسبان بد برین خواسته دل و جان ز افزون شدن کاسته بدین دشت چه گرگ و چه گوسفند چو باشد به پیکار و ناسودمند[verse4] به زیر زمین در چه گوهر چه سنگ کزو خورد و پوشش نیاید به چنگ نسازیم ازان رنج بنیاد گنج نبندیم دل در سرای سپنج فریدون نه پیداست اندر جهان همان ایرج و سلم و تور از مهان همان جم و کاوس با کیقباد جزین نامداران که داریم یاد پدرم آنک زو دل پر از درد بود نبد دادگر ناجوانمرد بود کسی زین بزرگان پدیدار نیست بدین با خداوند پیکار نیست[verse5] تو آن خواسته گرد کن هرچ هست ببخش و مبر زان به یک چیز دست کسی را که پوشیده دارد نیاز که از بد همی دیر یابد جواز همان نیز پیری که بیکار گشت به چشم گرانمایگان خوار گشت دگر هرک چیزیش بود و بخورد کنون ماند با درد و با بادسرد کسی را که نامست و دینار نیست به بازارگانی کسش یار نیست دگر کودکانی که بینی یتیم پدر مرده و مانده بی زر و سیم زنانی که بیشوی و بیپوششاند که کاری ندانند و بیکوششاند[verse6] بریشان ببخش این همه خواسته برافروز جان و روان کاسته تو با آنک رفتی سوی گنج باد همه داد و پرهیزگاریت باد نهان کرده دینار فرشیدورد بدو مان همی تا نماند به درد مر او را چه دینار و گوهر چه خاک چو بایست کردن همی در مغاک سپهر گراینده یار تو باد همان داد و پرهیز کار تو باد نهادند بر نامهبر مهر شاه فرستاد برگشت و آمد به راه[ verse

