
👑فصل4️⃣9️⃣👑قسمت1️⃣4️⃣👑1️⃣5️⃣0️⃣📝1️⃣8️⃣7️⃣👑 پادشاهی بهرام گور 👑
خوـــــــــــــــــــــــــــشید خوـــــــــخخخخخخخخوـــــــــــــــــــــــــــشیدــــــــــــــــــشید [Verse 1] [Mysterious, early dawn, delicate strings] بگفت این و چادر به سر برکشید تنآسانی و خواب در بر کشید چو خورشید تابنده بفراخت تاج زمین شد به کردار دریای عاج پرستنده تازانه شهریار بیاویخت از خانهٔ ماهیار سپه را ز سالار گردنکشان بجستند زان تازیانه نشان سپاه انجمن شد به درگاه بر کجا همچنان بر در شاهبر هرانکس که تازانه دانست باز برفتند و بردند پیشش نماز چو دربان بدید آن سپاهگران کمردار بسیار و ژوپین وران [Verse 2] [Alert tension, march rhythm, bold brass]بیامد بر خفته برسان گرد سر پیر از خواب بیدار کرد بدو گفت برخیز و بگشای دست نه هنگام خوابست و جای نشست که شاه جهانست مهمان تو بدین بینوا خانه و مان تو یکایک دل مرد گوهرفروش ز گفتار دربان برآمد به جوش بدو گفت کاین را چه گویی همی پی شهریاران چه جویی همی همان چو ز گوینده بشنید مست خروشان ازانجای برپای جست ز دربان برآشفت و گفت این سخن نگوید خردمند مرد کهن [Verse 3] [Formal, uneasy, slow percussion]پرستنده گفت ای جهاندیده مرد ترا بر زمین شاه ایران که کرد بیامد پرستنده هنگام روز که پیدا نبد هور گیتی فروز یکی تازیانه به زر تافته به هرجای گوهر برو بافته بیاویخت از پیش درگاه ما بدان سو که باشد گذرگاه ما ز دربان چو بشنید یکسر سخن بپیچید بیدار مرد کهن که من دوش پیش شهنشاه مست چرا بودم و دخترم می پرست [Verse 4] [Intimate, hopeful, gentle woodwinds]بیامد سوی حجرهٔ آرزوی بدو گفت کای ماه آزادهخوی شهنشاه بهرام بود آنک دوش بیامد سوی خان گوهرفروش همی آمد از دشت نخچیرگاه عنان تافتست از کهن دژ به راه کنون خیز و دیبای چینی بپوش بنه بر سر افسر چنان هم که دوش نثارش کن از گوهر شاهوار سه یاقوت سرخ از در شهریار چو بینی رخ شاه خورشیدفش دو تایی برو دست کرده بکش [Verse 5] [Majestic, ceremonial, harp & strings]مبین مر ورا چشم در پیش دار ورا چون روان و تن خویش دار چو پرسدت با او سخن نرمگوی سخنهای با شرم و بازرم گوی من اکنون نیایم اگر خواندم به جای پرستنده بنشاندم بسان همالان نشستم به خوان که اندر تنم خرد با استخوان که من نیز گستاخ گشتم به شاه به پیر و جوان از می آید گناه همانگه یکی بنده آمد دوان که بیدار شد شاه روشنروان چو بیدار شد ایمن و تندرست به باغ اندر آمد سر و تن بشست نیایش کنان پیش خورشید شد ز یزدان دلی پر ز امید شد وزانجا بیامد به جای نشست یکی جام می خواست از می پرست چو از کهتران آگهی یافت شاه بفرمودشان بازگشتن به راه بفرمود تا رفت پیش آرزوی همی بودش از آرزوی آرزوی برفت آرزو با می و با نثار پرستنده با تاج و با گوشوار دو تا گشت و اندر زمین بوس داد بخندید زو شاه و برگشت شاد بدو گفت شاه این کجا داشتی مرا مست کردی و بگذاشتی

