
👑 فصل5️⃣2️⃣👑 قسمت3️⃣👑 پادشاهی کسرا نوشینروان ۴۸ سال بود👑2️⃣1️⃣0️⃣📝2️⃣4️⃣0️⃣👑
چنین گفت کان کو به یزدان پاک فزون دارد امید و هم بیم و باک دگر گفت کای مرد روشنخرد ز گردون چه بر سر همیبگذرد کدامست خوشتر مرا روزگار ازین برشده چرخ ناپایدار سخن گوی پاسخ چنین داد باز که هرکس که گشت ایمن و بینیاز به خوبی زمانه ورا داد داد سزد گر نگیری جز از داد یاد بپرسید دیگر که دانش کدام به گیتی که باشیم زو شادکام چنین گفت کان کو بود بردبار به نزدیک اومرد بیشرم خوار دگر گفت کان کو نجوید گزند ز خوها کدامش بود سودمند بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم بخوابد بخشم از گنهکار چشم دگر گفت کان چیست ای هوشمند که آید خردمند را آن پسند چنین گفت کان کو بود پر خرد ندارد غم آن کزو بگذرد وگر ارجمندی سپارد به خاک نبندد دل اندر غم و درد پاک دگر کو ز نادیدنیها امید چنان بگسلد دل چو از باد بید دگر گفت بد چیست بر پادشای کزو تیره گردد دل پارسای چنین داد پاسخ که بر شهریار خردمند گوید که آهو چهار یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ و دیگر که دارد دل از بخش تنگ دگر آنک رای خردمند مرد به یک سو نهد روز ننگ و نبرد چهارم که باشد سرش پرشتاب نجوید به کار اندر آرام و خواب بپرسید دیگر که بی عیب کیست نکوهیدن آزادگان را بچیست چنین گفت کین را ببخشیم راست که جان وخرد درسخن پادشاست گرانمایگان را فسون و دروغ به کژی و بیداد جستن فروغ میانه بو د مرد کنداوری نکوهشگر و سر پر از داوری منش پستی وکام برپادشا به بیهوده خستن دل پارسا زبان راندن و دیده بیآب شرم گزیدن خروش اندر آواز نرم خردمند مردم که دارد روا خرد دور کردن ز بهر هوا بپرسید دیگر یکی هوشمند که اندرجهان چیست آن بیگزند چنین داد پاسخ او کز نخست درپاک یزدان بدانست وجست کزویت سپاس و بدویت پناه خداوند روز و شب و هور و ماه دل خویش راآشکار و نهان سپردن به فرمان شاه جهان تن خویشتن پروریدن به ناز برو سخت بستن در رنج وآز

