
صل4️⃣9️⃣👑قسمت1️⃣6️⃣👑6️⃣0️⃣📝3️⃣0️⃣👑 پادشاهی بهرام گو
سواران گردنکش اندر زمان نکردند نامی به تیر و کمان اگر داد مردی بخواهیم داد به گوپال و شمشیر گیریم یاد بدو گفت موبد که مرد سوار نبیند چو تو گرد در کارزار که چشم بد از فر تو دور باد نشست تو در گلشن و سور باد به پردهسرای آمد از بیشه شاه ابا موبد و پهلوان سپاه همی خواند لشکر برو آفرین که بیتو مبادا کلاه و نگین به خرگاه شد چون سپه بازگشت ز دادنش گیتی پرآواز گشت یکی دانشی مرزبان پیشکار به خرگاه نو بر پراگنده خار نهادند کافور و مشک و گلاب بگسترد مشک از بر جای خواب همه خیمهها خوان زرین نهاد برو کاسه آرایش چین نهاد بیاراست سالار خوان از بره همه خوردنیها که بد یکسره چو نان خورده شد شاه بهرام گور بفرمود جامی بزرگ از بلور که آرد پریچهرهٔ میگسار نهد بر کف دادگر شهریار چنین گفت کان شهریار اردشیر که برنا شد از بخت او مرد پیر سر مایه او بود ما کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم به رزم و به بزم و به رای و به خوان جز او را جهاندار گیتی مخوان بدانگه که اسکندر آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز و بوم کجا ناجوانمرد بود و درشت چو سی و شش از شهریاران بکشت لب خسروان پر ز نفرین اوست همه روی گیتی پر از کین اوست کجا بر فریدون کنند آفرین برویست نفرین ز جویای کین مبادا جز از نیکویی در جهان ز من در میان کهان و مهان بیارید گفتا منادیگری خوش آواز و از نامداران سری که گردد سراسر به گرد سپاه همی برخروشد به بیراه و راه بگوید که بر کوی بر شهر جز گر از گوهر و زر و دیبا و خز چنین تا به خاشاک ناچیز پست بیازد کسی ناسزاوار دست بر اسپش نشانم ز پس کرده روی ز ایدر کشان با دو پرخاشجوی دو پایش ببندند در زیر اسپ فرستمش تا خان آذرگشسپ نیایش کند پیش آتش به خاک پرستش کند پیش یزدان پاک بدان کس دهم چیز او را که چیز ازو بستد و رنج او دید نیز وگر اسپ در کشتزاری کند ور آهنگ بر میوهداری کند ز زندان نیابد به سالی رها سوار سرافراز گر بیبها همان رنج ما بس گزیدست بهر بیاییم و آزرده گردند شهر برفتند بازارگانان شهر ز جز و ز برقوه مردم دو بهر بیابان چو بازار چین شد ز بار برانسو که بد لشکر شهریار

