
فصل 2️⃣2️⃣👑 داستان بیژن و منیژه👑بخش 3️⃣ قسمت 4️⃣👑👑
یکی دست بسته برهنه تنا یکی را ز پولاد پیراهنا چگونه درد شیر بی چنگ تیز اگر چند باشد دلش پر ستیز اگر شاه خواهد که بیند ز من دلیری نمودن بدین انجمن یکی اسب فرمای و گرزی گران ز ترکان گزین کن هزار از سران به آوردگه بر یکی زین هزار اگر زنده مانم بمردم مدار ز بیژن چو این گفته بشنید چشم بروبر فگند و برآورد خشم بگرسیوز اندر یکی بنگرید کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید نبینی که این بدکنش ریمنا فزونی سگالد همی بر منا بسنده نبودش همین بد که کرد همی رزم جوید بننگ و نبرد ببر همچنین بند بر دست و پای هم اندر زمان زو بپرداز جای بفرمای داری زدن پیش در که باشد ز هر سو برو رهگذر نگون بخت را زنده بر دار کن وزو نیز با من مگردان سخن بدان تا ز ایرانیان زین سپس نیارد بتوران نگه کرد کس کشیدندش از پیش افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب چو آمد بدر بیژن خسته دل ز خون مژه پای مانده بگل همی گفت اگر بر سرم کردگار نوشتست مردن ببد روزگار ز دار و ز کشتن نترسم همی ز گردان ایران بترسم همی که نامرد خواند مرا دشمنم ز ناخسته بردار کرده تنم بپیش نیاکان پهلو منش پس از مرگ بر من بود سرزنش روانم بماند هم ایدر بجای ز شرم پدر چون شوم باز جای دریغا که شادان شود دشمنم چو بینند بر دار روشن تنم دریغا ز شاه و ز مردان نیو دریغا که دورم ز دیدار گیو ایا باد بگذر بایران زمین پیامی بر از من بشاه گزین بگویش که بیژن بسختی درست چو آهو که در چنگ شیر نرست

