Song Cover Image

👑فصل5️⃣2️⃣👑قسمت1️⃣👑1️⃣6️⃣0️⃣📝 1️⃣2️⃣0️⃣👑 کسری نوشین روان ۴۸ سال بود 👑👑

ba bad bad bbbbbbbbbaaaa ba bad bad Baba Baba naaaaaaa Baba Baba do do doooooooooooooo برین‌گونه رفت از نژاد و گهر پسر تاج یابد همی از پدر به جز داد و خوبی نبد در جهان یکی بود با آشکارا نهان نهادیم بر روی گیتی خراج درخت گزیت از پی تخت عاج چو این نامه آرند نزد شما که فرخنده باد اورمزد شما کسی کو برین یک درم بگذرد ببیداد بر یک نفس بشمرد به یزدان که او داد دیهیم و فر که من خود میانش ببرم به ار برین نیز بادافرهٔ کردگار نباید که چشم بد آید به کار همین نامه و رسم بنهید پیش magar magar mamamaamamamamaaaaa gar Gary Gary gagagagagarrrr مگردید ازین فرخ آیین خویش به هر چار ماهی یکی بهر ازین بخواهید با داد و با آفرین به جایی که باشد زیان ملخ وگر تف خورشید تابد به شخ دگر تف باد سپهر بلند بدان کشتمندان رساند گزند همان گر نبارد به نوروز نم ز خشکی شود دشت خرم دژم مخواهید باژ اندر آن بوم و رست که ابر بهاران به باران نشست ز تخم پراگنده و مزد رنج ببخشید کارندگانرا ز گنج زمینی که آن را خداوند نیست به مرد و ورا خویش و پیوند نیست نباید که آن بوم ویران بود که در سایهٔ شاه ایران بود که بدگو برین کار ننگ آورد که چونین بهانه بچنگ آورد ز گنج آنچ باید مدارید باز که کردست یزدان مرا بی‌نیاز چو ویران بود بوم در بر من نتابد درو سایهٔ فر من کسی را که باشد برین مایه کار اگر گیرد این کار دشوار خوار کنم زنده بر دار جایی که هست اگر سرفرازست و گر زیردست بزرگان که شاهان پیشین بدند ازین کار بر دیگر آیین بدند بد و نیک با کارداران بدی جهان پیش اسب‌سواران بدی خرد را همه خیره بفریفتند بافزونی گنج نشکیفتند مرا گنج دادست و دهقان سپاه نخواهیم بدینار کردن نگاه شما را جهان بازجستن بداد نگه داشتن ارج مرد نژاد گرامی‌تر از جان بدخواه من که جوید همی کشور و گاه من سپهبد که مردم فروشد به زر نباید بدین بارگه برگذر کسی را کند ارج این بارگاه که با داد و مهرست و با رسم و راه چو بیداردل کارداران من به دیوان موبد شدند انجمن پدید آید از گفت یک تن دروغ ازان پس نگیرد بر ما فروغ به بیدادگر بر مرا مهر نیست پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست هر آنکس که او راه یزدان بجست بآب خرد جان تیره بشست بدین بارگاهش بلندی بود بر موبدان ارجمندی بود به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت به باید بپاداش خرم بهشت که ما بی‌نیازیم ازین خواسته که گردد به نفرین روان کاسته گر از پوست درویش باشد خورش ز چرمش بود بی‌گمان پرورش پلنگی به از شهریاری چنین که نه شرم دارد نه آیین نه دین گشادست بر ما در راستی چه کوبیم خیره در کاستی نهانی بدو داد دادن بروی بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی به نزدیک یزدان بود ناپسند نباشد بدین بارگه ارجمند ز