
بخش ۲ق۱ پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود » بخش ۲
به شهری که بد نامور مهتری فرستاد نزدیک او گوهری ازو بستدی جامه و سیم و زر چنین تا فراوان نماند از گهر به خانه جز از سرخ گوگرد نیز نماند از بد و نیک صندوق چیز زن گازر از چیز شد رهنمای چنین گفت یک روز با کدخدای که ما بینیازیم زین کارکرد توانگر شدی گرد پیشه مگرد چنین داد پاسخ بدو کدخدای که ای جفت پاکیزه و رهنمای همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش همیشه ز هر کار پیشه است پیش تو داراب را پاک و نیکو بدار بدان تا چه بار آورد روزگار همی داشتندش چنان ارجمند که از تند بادی ندیدی گزند چو برگشت چرخ از برش چند سال یکی کودکی گشت با فر و یال به کشتی شدی با بزرگان به کوی کسی را نبودی تن و زور اوی همه کودکان همگروه آمدند به یکبارگی زو ستوه آمدند به فریاد شد گازر از کار او همی تیره شد تیز بازار او بدو گفت کاین جامه برزن به سنگ که از پیشه جستن ترا نیست ننگ چو داراب زان پیشه بگریختی همی گازر از دیده خون ریختی شدی روزگارش به جستن دو بهر نشان خواستی زو به دشت و به شهر به جاییش دیدی کمانی به دست به آیین گشاده بر و بسته شست کمان بستدی سرد گفتی بدوی که ای پرزیان گرگ پرخاشجوی چه گردی همی گرد تیر و کمان به خردی چرا گشتهای بدگمان به گازر چنین گفت کای باب من چرا تیره گردانی این آب من به فرهنگیان ده مرا از نخست چو آموختم زند و استا درست ازان پس مرا پیشه فرمان و جوی کنون از من این کدخدایی مجوی بدو مرد گازر بسی برشمرد ازان پس به فرهنگیانش سپرد بیاموخت فرهنگ و شد برمنش برآمد ز پیغاره و سرزنش بدان پروراننده گفت ای پدر نیاید ز من گازری کارگر ز من جای مهرت بیاندیشه کن ز گیتی سواری مرا پیشه کن نگه کرد گازر سواری تمام عنان پیچ و اسپ افگن و نیکنام سپردش بدو روزگاری دراز بیاموخت هرچش بدان بد نیاز عنان و سنان و سپر داشتن به آوردگه باره برگاشتن همان زخم چوگان و تیر و کمان هنرجوی دور از بد بدگمان بران گونه شد زین هنرها که چنگ نسودی به آورد با او پلنگ

