
👑فصل5️⃣4️⃣ قسمت5️⃣ 👑پادشاهی خسرو پرویز👑بخش 3️⃣👑 ابیات9️⃣5️⃣📝،7️⃣0️⃣
نه آیین شاهان بود زین نشان نه آنِ سواران گردنکشان نه تازی چنین کرد و نه پارسی اگر بشمری سال صدبار سی ازین ننگ دارد خردمند مرد به گرد درِ ناسپاسی مگرد چو مهمانت آواز فرخ دهد برین گونه بر دیو پاسخ دهد بترسم که روز بد آیدت پیش که سرگشته بینمت بر رای خویش تو را چاره بر دست آن پادشاست که زندهست جاوید وفرانرواست گنهکار یزدانی و ناسپاس تن اندر نکوهش دل اندر هراس مرا چون الان شاه خوانی همی ز گوهر به یک سوم دانی همی مگر ناسزایم به شاهنشهی نه زیباست بر من کلاه مهی چون کسری نیا و چو هرمز پدر کرا دانی از من سزاوارتر ورا گفت بهرام کای بدنشان به گفتار و کردار چون بیهشان نخستین ز مهمان گشادی سخن سرشتت بدو داستانت کهن تو را با سخنهای شاهان چه کار نه فرزانه مردی نه جنگی سوار الان شاه بودی کنون کهتری هم از بندهٔ بندگان کمتری گنه کارتر کس توی در جهان نه شاهی نه زیباسری از مهان به شاهی مرا خواندند آفرین نمانم که پی برنهی بر زمین دگر آنک گفتی که بداختری نزیبد تو را شاهی و مهتری ازآن گفتم ای ناسزاوار شاه که هرگز مبادی تو در پیشگاه که ایرانیان بر تو بر دشمنند بکوشند و بیخت زبن برکنند بدرند بر تنت بر پوست و رگ سپارند پس استخوانت به سگ بدو گفت خسرو که ای بدکنش چرا گشتهای تند و برتر منش که آهوست بر مرد گفتار زشت تو را اندر آغاز بود این سرشت ز مغز تو بگسست روشن خرد خنک نامور کو خرد پرورد هرآن دیو کاید زمانش فراز زبانش به گفتار گردد دراز نخواهم که چون تو یکی پهلوان به تندی تبه گردد و ناتوان

