
👑5️⃣2️⃣فصل👑4️⃣قسمت6️⃣0️⃣📝9️⃣0️⃣👑 پادشاهی کسرا نوشینروان ۴۸ سال بود👑
پس پس پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ پس خوان همیرفت زروان چو گرد چنین گفت با شاه آزادمرد که ای شاه نیک اختر و دادگر تو بیچاشنی دست خوردن مبر که روی فلک بخت خندان تست جهان روشن از تخت و میدان تست خورشگر بیامیخت با شیر زهر پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ بداندیش را باد زین زهر بهر چو بشنید زو شاه نوشینروان نگه کرد روشن به هر دوجوان که خوالیگرش مام ایشان بدی خردمند و با کام ایشان بدی جوانان ز پاکی وز راستی نوشتند بر پشت دست آستی همان چون بخوردند از کاسه شیر توگویی بخستند هر دو به تیر بخفتند برجای هر دو جوان بدادند جان پیش نوشینروان پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ چوشاه جهان اندران بنگرید برآشفت و شد چون گل شنبلید بفرمود کز خان مهبود خاک برآرید وز کس مدارید باک بر آن خاک باید بریدن سرش مه مهبود مانا مه خوالیگرش به ایوان مهبود در کس نماند ز خویشان او درجهان بس نماند به تاراج داد آن همه خواسته زن و کودک و گنج آراسته رسیده از آن کار زروان به کام گهی کام دید اندر آن گاه نام به نزدیک او شد جهود ارجمند برافراخت سر تا بابر بلند بگشت اندرین نیز چندی سپهر پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ درستی نهان کرده از شاه چهر چنان بد که شاه جهان کدخدای به نخچیر گوران همیکرد رای بفرمود تا اسب نخچیرگاه بسی بگذرانند در پیش شاه ز اسبان که کسری همیبنگرید یکی را بران داغ مهبود دید ازان تازی اسبان دلش برفروخت به مهبود بر جای مهرش بسوخت فروریخت آب از دو دیده بدرد بسی داغ دل یاد مهبود کرد چنین گفت کان مرد با جاه و رای ببردش چنان دیو ریمن ز جای بدان دوستداری و آن راستی چرا زد روانش درکاستی نداند جز از کردگار جهان ازان آشکارا درستی نهان وزان جایگه سوی نخچیرگاه پس پس پس پس ..پــــــــــــــــــپپپپپپپپســــــــــــــــــــ بیامد چنان داغ دل کینه خواه ز هر کس بره برسخن خواستی ز گفتارها دل بیاراستی سراینده بسیار همراه کرد به افسانهها راه کوتاه کرد دبیران و زروان و دستور شاه برفتند یک روز پویان به راه سخن رفت چندی ز افسون و بند ز جادوی و آهرمن پرگزند

