
[درآمد | ساز تنها] [پیشدرآمد] شام، قبایِ زر به تنِ پارسه افکند، بر سنگِ سپیدِ تختِ جمشید آفتاب خفت. کوهانِ کهن، سر به سکوت آورده بودند، چشم انتظارِ بانویِ بهار. [بند نخست] آنسویِ درِ شیرانِ خفته، سرو، بوسه بر نسیمِ شام زد. چشمه، پارههای ماه را در آغوش گرفت، و نثارِ گامهای تو کرد. پردهٔ رویت از نخستین پرتوِ سپیده بافته بود، چشمانت باغی پس از باران. گلِ سرخ، رنگِ خویش از نگاهِ تو آموخت، و به رویِ تو شکفت. [همخوان] ای ملکهٔ پارسه، زیرِ سپهرِ لاجوردی بشکف. من چنگِ وفادارِ تو باشم، سرودخوانِ ردِّ پایِ تو. گر مُلکها چون غبارِ کویر بگذرند، و مرمر نامِ خویش فراموش کند، تا دلی یادِ تو دارد، پارس جاودان بماند. [میاننوازی] [بند دوم] بلبل، سپیده را از یاد برد، زیرِ سروِ پنجرهٔ تو. کوچکترین نغمهاش، جویباری شد، روان تا کرانهٔ بیزمانی. انار، دلِ سرخِ خویش گشود. یاس، هوایِ سیمینِ شب را عطرآگین کرد. ستارگان، آهسته فرود آمدند، تا تاجی از نور بر گیسوانت نهند. [همخوان] ای ملکهٔ پارسه، در کنارِ چشمهٔ مهتاب برقص. هر شکوفه، رخ به سویِ تو میآورد، چون دستِ تو دستِ مرا یافت. نه خار، گلِ بهار را نیازارد، نه زمستان، آتشِ صبح را خاموش کند. عشق، نامِ ما را بر باد نوشت؛ نامی که هرگز نمیمیرد. [پل] پیمانِ ما را بر سنگ منگار، که سنگ نیز روزی غبار شود. بر آبِ روان بنویس، بر دلِ آدمیان بنویس. بگذار فرزندانِ فردا بشنوند، آوازی بیپایان؛ نه از شاهان، نه از جنگ، بل از دو جان که بهار را ندا میکنند. [همخوان پایانی] ای ملکهٔ پارسه، تا سپیدهٔ نو بمان. هر بامداد، آسمان را به هزار رنگِ تو میآراید. گر شاهنشاهیها زیرِ ریگِ زمان خفته باشند، و سدهها چون نسیم بگذرند، عشق، هنوز در باغِ شاهی گام میزند، زیرِ سروهایِ کهنسال. [فرجام] چون آخرین نوایِ چنگ در باد گم شود، چشمه، سرودِ خاموشِ خویش را نگاه میدارد. و در جایی از پارسِ فراموششده، نامِ تو هنوز آوازِ سپیدهدم است.


