
بخش 5️⃣ قسمت4️⃣ » » داستان بیژن و منیژه » کاری از کاوه کاشفی شاهنامه
برو تا به نزدیک آن آبگیر چو من با گراز اندر آیم به تیر بدانگه که از بیشه خیزد خروش تو بردار گرز و به جای آر هوش به بیژن چنین گفت گرگین گو که پیمان نه این بود با شاه نو تو برداشتی گوهر و سیم و زر تو بستی مرین رزمگه را کمر چو بیژن شنید این سخن خیره شد همه چشمش از روی او تیره شد به بیشه درآمد به کردار شیر کمان را بزه کرد مرد دلیر چو ابر بهاران بغرید سخت فرو ریخت پیکان چو برگ درخت برفت از پس خوک چون پیل مست یکی خنجر آب داده به دست همه جنگ را پیش او تاختند زمین را به دندان برانداختند ز دندان همی آتش افروختند تو گفتی که گیتی همی سوختند گرازی بیامد چو آهرمنا زره را بدرید بر بیژنا چو سوهان پولاد بر سنگ سخت همی سود دندان خود بر درخت برانگیختند آتش کارزار برآمد یکی دود زان مرغزار بزد خنجری بر میان بیژنش بدو نیمه شد پیل پیکر تنش چو روبه شدند آن ددان دلیر تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر سرانشان به خنجر ببرید پست به فتراک شبرنگ سرکش ببست که دندانها نزد شاه آورد تن بیسرانشان به راه آورد به گردان ایران نماید هنر ز پیلان جنگی جدا کرده سر به گردون برافگند هر یک چو کوه بشد گاومیش از کشیدن ستوه بداندیش گرگین شوریده رفت ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت همه بیشه آمد به چشمش کبود برو آفرین کرد و شادی نمود به دلش اندر آمد ازان کار درد ز بدنامی خویش ترسید مرد دلش را بپیچید آهرمنا بد انداختن کرد با بیژنا سگالش چنین بد نوشته چنین نکرد ایچ یاد از جهان آفرین کسی کو به ره بر کند ژرف چاه سزد گر نهد در بن چاه گاه ز بهر فزونی وز بهر نام به راه جوان بر بگسترد دام نگر تا چه بد ساخت آن بیوفا مر او را چه پیش آورید از جفا بدو آن زمان مهربانی نمود به خوبی مر او را فراوان ستود چو از جنگ و کشتن بپرداختند نشستنگه رود و می ساختند نبد بیژن آگه ز کردار اوی همی راست پنداشت گفتار اوی

