
👑فصل5️⃣2️⃣👑قسمت 1️⃣👑 پادشاهی کسرا نوشین روان ۴۸ سال بود👑ابیات7️⃣1️⃣0️⃣📝6️⃣8️⃣0️⃣👑
جانه جانِه جاــــــــــــــنم ای روُــــــــــــحُ رواـــــــــــــــنم جانم فدای خاک آن خاک پاکت ای ای ای ای اییی برات ایران ایران ایران ایران بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست غریبان و این خانه نو تو راست به سان درخت برومند باش پدر باش گاهی چو فرزند باش ببخشش بیارای و زفتی مکن بر اندازه باید ز هر در سخن ز انطاکیه شاه لشکر براند جهاندیده ترسا نگهبان نشاند پس آگاهی آمد ز فرفوریوس بگفت آنچ آمد بقالینیوس به قیصر چنین گفت کآمد سپاه جهاندار کسری ابا پیل و گاه سپاهست چندانک دریا و کوه همیگردد از گرد اسبان ستوه بگردید قیصر ز گفتار خویش بزرگان فرزانه را خواند پیش ز نوشینروان شد دلش پر هراس همی رای زد روز و شب در سهپاس بدو گفت موبد که این رای نیست که با رزم کسری تو را پای نیست برآرند ازین مرز آباد خاک شود کردهٔ قیصر اندر مغاک زوان سراینده و رای سست جز از رنج بر پادشاهی نجست چو بشنید قیصر دلش خیره گشت ز نوشینروان رای او تیره گشت گزین کرد زان فیلسوفان روم سخنگوی با دانش و پاک بوم به جای آمد از موبدان شست مرد به کسری شدن نامزدشان بکرد پیامی فرستاد نزدیک شاه گرانمایگان برگرفتند راه چو مهراس دانندهشان پیش رو گوی در خرد پیر و سالار نو ز هر چیز گنجی به پیش اندرون شمارش گذر کرده بر چند و چون بسی لابه و پند و نیکو سخن پشیمان ز گفتارهای کهن فرستاد با باژ و ساو گران گروگان ز خویشان و کنداوران چو مهراس گفتار قیصر شنید پدید آمد آن بند بد را کلید رسیدند نزدیک نوشینروان چو الماس کرده زبان با روان چو مهراس نزدیک کسری رسید برومی یکی آفرین گسترید تو گفتی ز تیزی وز راستی ستاره برآرد همی زآستی به کسری چنین گفت کای شهریار جهان را بدین ارجمندی مدار برومی تو اکنون و ایران تهیست همه مرز بیارز و بیفرهیست هران گه که قیصر نباشد بروم نسنجد به یک پشه این مرز و بوم همه سودمندی ز مردم بود چو او گم شود مردمی گم بود گر این رستخیز از پی خواستست که آزرم و دانش بدو کاستست بیاوردم اکنون همه گنج روم که روشنروان بهتر از گنج و بوم

