ز نالیدن چنگ و رود و سرود به شادی همی داد دل را درود چو خورشید تابنده بگشاد راز به هرجای بنمود چهر از فراز سیاوش ز ایوان به میدان گذشت به بازی همی گرد میدان بگشت چو گرسیوز آمد بینداخت گوی سپهبد پس گوی بنهاد روی چو او گوی در زخم چوگان گرفت هم‌آورد او خاک میدان گرفت ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتی سپهرش همی برکشید بفرمود تا تخت زرین نهند به میدان پرخاش ژوپین نهند دو مهتر نشستند بر تخت زر بدان تا کرا برفروزد هنر بدو گفت گرسیوز ای شهریار هنرمند وز خسروان یادگار هنر بر گهر نیز کرده گذر سزد گر نمایی به ترکان هنر به نوک سنان و به تیر و کمان زمین آورد تیرگی یک زمان به بر زد سیاوش بدان کار دست به زین اندر آمد ز تخت نشست زره را به هم بر ببستند پنج که از یک زره تن رسیدی به رنج نهادند بر خط آوردگاه نظاره برو بر ز هر سو سپاه سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار کجا داشتی از پدر یادگار که در جنگ مازندران داشتی به نخچیر بر شیر بگذاشتی به آوردگه رفت نیزه بدست عنان را بپیچید چون پیل مست بزد نیزه و برگرفت آن زره زره را نماند ایچ بند و گره از آورد نیزه برآورد راست زره را بینداخت زان سو که خواست سواران گرسیوز دام ساز برفتند با نیزه‌های دراز فراوان بگشتند گرد زره ز میدان نه بر شد زره یک گره سیاوش سپر خواست گیلی چهار دو چوبین و دو ز آهن آبدار کمان خواست با تیرهای خدنگ شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ یکی در کمان راند و بفشارد ران نظاره به گردش سپاهی گران بران چار چوبین و ز آهن سپر گذر کرد پیکان آن نامور بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر برو آفرین کرد برنا و پیر ازان ده یکی بی‌گذاره نماند برو هر کسی نام یزدان بخواند بدو گفت گرسیوز ای شهریار به ایران و توران ترا نیست یار بیا تا من و تو به آوردگاه بتازیم هر دو به پیش سپاه بگیریم هردو دوال کمر به کردار جنگی دو پرخاشخر