Song Cover Image

👑فصل2️⃣8️⃣👑،قسمت 0️⃣9️⃣👑5️⃣6️⃣📚1️⃣👑 داستان رستم و اسفندیار 👑

تصویر 222 از 15210 فانوس خیال صفحهٔ 11 نشانی در گنجور فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۹ قصه روزی، رستم در حال شکار بود که بهمن، پسر اسفندیار، او را از دور دید و گمان کرد که با رستمی بزرگ مواجه است. بهمن که نگران بود اسفندیار در نبرد با رستم شکست بخورد، سنگی بزرگ از کوه کند و به سمت رستم انداخت تا او را بیجان کند. زواره، برادر رستم، سنگ را دید و به او هشدار داد. اما رستم بی‌حرکت ماند و هنگامی که سنگ نزدیک شد، با یک حرکت پا سنگ را دور انداخت. بهمن از قدرت رستم متعجب شد و نگران اسفندیار شد که اگر با رستم به جنگ بپردازد شکست بخورد. بعد از این ماجرا، بهمن با رستم دیدار کرد و خود را معرفی کرد. رستم او را گرامی داشت و به وی خوشامد گفت. آن‌ها کنار هم نشستند و بهمن پیامی از اسفندیار به رستم رساند. سپس رستم غذا و شراب به مهمانش تقدیم کرد. بهمن که از خورد و خوراک رستم متحیر شده بود، به شوخی گفت که اگر غذا خوردنش این‌چنین است، چگونه در جنگ جنگیده است. رستم خندید و به شوخی پاسخ داد. پس از نوشیدن، بهمن و رستم بر اسب‌هایشان سوار شدند و یکدیگر را بدرود گفتند. متن اولیه یکی کوه بد پیش مرد جوان برانگیخت آن باره را پهلوان نگه کرد بهمن به نخچیرگاه بدید آن بر پهلوان سپاه درختی گرفته به چنگ اندرون بر او نشسته بسی رهنمون یکی نره گوری زده بر درخت نهاده بر خویش گوپال و رخت یکی جام پر می به دست دگر پرستنده بر پای پیشش پسر همی گشت رخش اندران مرغزار درخت و گیا بود و هم جویبار به دل گفت بهمن که این رستمست و گر آفتاب سپیده دمست به گیتی کسی مرد ازین سان ندید نه از نامداران پیشی شنید بترسم که با او یل اسفندیار نتابد بپیچد سر از کارزار من این را به یک سنگ بیجان کنم دل زال و رودابه پیچان کنم یکی سنگ زان کوه خارا بکند فروهشت زان کوهسار بلند ز نخچیرگاهش زواره بدید خروشیدن سنگ خارا شنید خروشید کای مهتر نامدار یکی سنگ غلتان شد از کوهسار نجنبید رستم نه بنهاد گور زواره همی کرد ازان گونه شور همی بود تا سنگ نزدیک شد ز گردش بر کوه تاریک شد بزد پاشنه سنگ بنداخت دور زواره برو آفرین کرد و پور غمی شد دل بهمن از کار اوی چو دید آن بزرگی و کردار اوی همی گفت گر فرخ اسفندیار کند با چنین نامور کارزار تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند ور ایدونک او بهتر آید به جنگ همه شهر ایران بگیرد به چنگ نشست از بر باره بادپای پراندیشه از کوه شد باز جای بگفت آن شگفتی به موبد که دید وزان راه آسان سر اندر کشید چو آمد به نزدیک نخچیرگاه هم انگه تهمتن بدیدش ز راه به موبد چنین گفت کین مرد کیست من ایدون گمانم که گشتاسپیست پذیره شدش با زواره بهم به نخچیرگه هرک بد بیش و کم پیاده شد از باره بهمن چو دود بپرسیدش و نیکویها فزود بدو گفت رستم که تا نام خویش نگویی نیابی ز من کام خویش بدو گفت من پور اسفندیار سر راستان بهمن نامدار ورا پهلوان زود در بر گرفت ز دیر آمدن پوزش اندر گرفت برفتند هر دو به جای نشست خود و نامداران خسروپرست چو بنشست بهمن بدادش درود ز شاه و ز ایرانیان برفزود ازان پس چنین گفت کاسفندیار چو آتش برفت از در شهریار سراپرده زد بر لب هیرمند به فرمان فرخنده شاه بلند پیامی رسانم ز اسفندیار اگر بشنود پهلوان سوار چنین گفت رستم که فرمان شاه برآنم که برتر ز خورشید و ماه خوریم آنچ داریم چیزی نخست پس انگه جهان زیر فرمان تست بگسترد بر سفره بر نان نرم یکی گور بریان بیاورد گرم چو دستارخوان پیش بهمن نهاد گذشته سخنها برو کرد یاد برادرش را نیز با خود نشاند وزان نامداران کسان را نخواند دگر گور بنهاد پیش تنش که هر بار گوری بدی خوردنیش نمک بر پراگند و ببرید و خورد نظاره بروبر سرافراز مرد همی خورد بهمن ز گور اندکی نبد خوردنش زان او صد یکی بخندید رستم بدو گفت شاه ز بهر خورش دارد این پیشگاه خورش چون بدین گونه داری به خوان چرا رفتی اندر دم هفتخوان چگونه زدی نیزه در کارزار چو خوردن چنین داری ای شهریار بدو گفت بهمن که خسرو نژاد سخن گوی و بسیار خواره مباد خورش کم بود کوشش و جنگ بیش به کف بر نهیم آن زمان جان خویش بخندید رستم به آواز گفت که مردی نشاید ز مردان نهفت یکی جام زرین پر از باده کرد وزو یاد مردان آزاده کرد دگر جام بر دست بهمن نهاد که برگیر ازان کس که خواهی تو یاد بترسید بهمن ز جام نبید زواره نخستین دمی درکشید بدو گفت کای بچه شهریار به تو شاد بادا می و میگسار ازو بستد آن جام بهمن به چنگ دل آزار کرده بدان می درنگ همی ماند از رستم اندر شگفت ازان خوردن و یال و بازوی و کفت نشستند بر باره هر دو سوار همی راند بهمن بر نامدار بدادش یکایک درود و پیام از اسفندیار آن یل نیک نام AI Prompt Create a DALL-E prompt for depicting this story using an photorealistic image with Persian miniature style: “Once upon a time, Rostam was hunting when Bahman, the son of Esfandiar, saw him from afar and mistook him for a mighty giant. Worried that Esfandiar might lose in battle against Rostam, Bahman lifted a huge rock from the mountain and hurled it towards Rostam to immobilize him. Zawara, Rostam's brother, saw the stone and warned him. However, Rostam stood motionless and when the rock approached, he kicked it away with a swift move. Bahman was amazed by Rostam's power and worried that Esfandiar would indeed be defeated if he fought Rostam. After this incident, Bahman met Rostam and introduced himself. Rostam warmly welcomed him, and they sat together. Bahman conveyed a message from Esfandiar to Rostam. Then, Rostam offered food and wine to his guest. Bahman was astonished by Rostam's appetite, jokingly remarking that if his eating was like this, how would he fight in battle. Rostam laughed and jokingly replied. After drinking, Bahman and Rostam mounted their horses and bid each other farewell.” Prompt: "A photorealistic image in Persian miniature style depicting a dramatic scene from an ancient Persian epic. A majestic landscape with mountains as the backdrop shows Bahman, a princely figure, hurling a massive rock towards Rostam, an imposing hero, while Zawara, brother of Rostam, points in warning. Rostam stands composed, performing an effortless kick to deflect the rock. Trees and Persian flora surround the characters, painted with intricate details characteristic of Persian miniatures. The scene conveys a mix of tension and strength in a captivating, richly detailed composition. In another part of the frame, a secondary scene shows Rostam and Bahman seated together, sharing food and drink, with Rostam laughing jovially. Horses and traditional Persian artifacts are present, enhancing the historical context."