
👑فصل4️⃣9️⃣👑قسمت1️⃣2️⃣👑6️⃣0️⃣📝3️⃣0️⃣👑 پادشاهی بهرام گور 👑
چــــــــــــــــــــــــــــوچــــــــــــــــــــــــــــوچــــــــــــــــــــــــــــو بهـــــــــــــــبهبهبهبهرامـــــــــــــ بهرام بهراــــــــــــــــــم چو بهرام گور اندر آمد به باغ یکی جای دید از برش تند راغ میان گلستان یکی آبگیر بروبر نشسته یکی مرد پیر زمینش به دیبا بیاراسته همه باغ پر بنده و خواسته سه دختر بر او نشسته چو عاج نهاده به سربر ز پیروزه تاج به رخ چون بهار و به بالا بلند به ابرو کمان و به گیسو کمند یکی جام بر دست هر یک بلور بدیشان نگه کرد بهرام گور ز دیدارشان چشم او خیره شد ز باز و ز طغری دلش تیره شد چو دهقان پرمایه او را بدید رخ او شد از بیم چون شنبلید خردمند پیری و برزین به نام دل او شد از شاه ناشادکام برفت از بر حوض برزین چو باد شاه شاه شاه ـــــــــــــــاه بر شاه شد خاک را بوسه داد چنین گفت کای شاه خورشیدچهر به کام تو گرداد گردان سپهر نیارمت گفتن که ایدر بایست بدین مرز من با سواری دویست سر و نام برزین برآید به ماه اگر شاد گردد بدین باغ شاه به برزین چنین گفت شاه جهان که امروز طغری شد از من نهان دلم شد ازان مرغ گیرنده تنگ که مرغان چو نخچیر بد او پلنگ چــــــــــــــــــــــــــــو بهـــــــــــــــبهبهبهبهرامـــــــــــــ بهرام بهراــــــــــــــــــم چنین پاسخ آورد برزین به شاه که اکنون یکی مرغ دیدم سیاه ابا زنگ زرین تنش همچو قیر همان چنگ و منقار او چون زریر بیامد بران گوزبن بر نشست بیاید هماکنون به بختت به دست همانگه یکی بنده را گفت شاه که رو گوزبن کن سراسر نگاه بشد بنده چون باد و آواز داد که همواره شاه جهان باد شاد که طغری به شاخی برآویختست کنون بازدارش بگیرد به دست چو طغری پدید آمد آن پیر گفت که ای بر زمین شاه بیبار و جفت چــــــــــــــــــــــــــــو بهـــــــــــــــبهبهبهبهرامـــــــــــــ بهرام بهراــــــــــــــــــم پی مرزبان بر تو فرخنده باد همه تاجداران ترا بنده باد بدین شادی اکنون یکی جام خواه چو آرام دل یافتی کام خواه شهنشاه گیتی بران آبگیر فرود آمد و شادمان گشت پیر بیامد همانگاه دستور اوی همان گنج داران و گنجور اوی بیاورد برزین می سرخ و جام نخستین ز شاه جهان برد نام بیاورد خوان و خورش ساختند چو از خوردن نان بپرداختند ازان پس بیاورد جامی بلور نهادند بر دست بهرام گور جهاندار بهرام بستد نبید از اندازهٔ خط برتر کشید

