[verse10] [festive, springlike, santur & flute] مرا اسپ شبدیز و شمشیر تیز نگیرم فریب و ندانم گریز وزان جایگه شد سوی گنج خویش که گرد آورید از خوی و رنج خویش بیاورد گردان کشورش را درم داد یکساله لشکرش را یکی بزمگه ساخت چون نوبهار بیاراست ایوان گوهرنگار می لعل رخشان به جام بلور چو شد خرم و شاد بهرام گور به یاران چنین گفت کای سرکشان شنیده ز تخت بزرگی نشان [verse11] [historical, contemplative, kamancheh] ز هوشنگ تا نوذر نامدار کجا ز آفریدون بد او یادگار برین هم نشان تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد ببینید تا زان بزرگان که ماند بریشان به جز آفرین را که خواند چو کوتاه شد گردش روزگار سخن ماند زان مهتران یادگار که این را منش بود و آن را نبود یکی را نکوهش دگر را ستود یکایک به نوبت همه بگذریم سزد گر جهان را به بد نسپریم [verse12] [philosophical, soft, ney & strings] چرا گنج آن رفتگان آوریم وگر دل به دینارشان گستریم نبندم دل اندر سرای سپنج ننازم به تاج و نیازم به گنج چو روزی به شادی همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد هرانکس کزین زیردستان ما ز دهقان و از در پرستان ما بنالد یکی کهتر از رنج من مبادا سر وافسر وگنج من یکی پیر بد نام او ماهیار شده سال او بر صد و شست و چار [verse13] [reverent, elder’s voice, solo daf] چو آواز بشنید بر پای خاست چنین گفت کای مهتر داد و راست چنین یافتم از فریدون و جم وزان نامداران هر بیش و کم چو تو شاه ننشست کس در جهان نه کس این شنید از کهان و مهان به هنگام جم چون سخن راندند ورا گنج گاوان همی خواندند چو گنجی پراگنده‌ای در جهان میان کهان و میان مهان دلت گر به درهای دریاستی ز دریا گهر موج برخ