
👑فصل4️⃣9️⃣👑قسمت1️⃣4️⃣👑1️⃣📝3️⃣0️⃣👑 پادشاهی بهرام گور 👑
--- اوـــــــــــــــهوــــــــــهوهوهوــــــــــهوهوهوهوــــ با تک نوازی تنبک شروع میشود [verse1] [heroic, swift, rhythmic tension] وزانجا برانگیخت شبرنگ را بدیدش یکی بیشه تنگ را دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید کمان را به زه کرد و اندر کشید بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک گذر کرد تا پر و پیکان به خاک بر ماده شد تیز بگشاد دست بر شیر با گردرانش ببست چنین گفت کان تیر بیپر بود نبد تیز پیکان او کر بود سپاهی همی خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین --- شاهـــــــــــــــــــــهاهاهااااااااـــــــــــــــــشاهـــــــــــــهنشهـــــــــــــان آن اه اهههههه² [verse2] [praise, awe, triumphant strings] ندید و نبیند کسی در جهان چو تو شاه بر تخت شاهنشهان چو با تیر بیپر تو شیرافگنی پی کوه خارا ز بن برکنی بدان مرغزار اندرون راند شاه ز لشکر هرانکس که بد نیکخواه یکی بیشه دیدند پر گوسفند شبانان گریزان ز بیم گزند یکی سرشبان دید بهرام را بر او دوید از پی نام را بدو گفت بهرام کاین گوسفند که آرد بدین جای ناسودمند ---شهریار بار یار یار شهریاــــــــــــــــــــــــــــــــار یار شهریار ² [verse3] [rustic, curious, tanbur & daf] بدو سرشبان گفت کای شهریار ز گیتی من آیم بدین مرغزار همین گوسفندان گوهرفروش به دشت اندر آوردم از کوه دوش توانگر خداوند این گوسفند بپیچد همی از نهیب گزند به خروار با نامور گوهرست همان زر و سیمست و هم زیورست ندارد جز از دختری چنگزن سر جعد زلفش شکن بر شکن نخواهد جز از دست دختر نبید کسی مردم پیر ازین سان ندید ---بهــــــــــــــــــــرام شـــــــــــــــــــاه ---بهــــــــــــــــــــرام شـــــــــــــــــــاه [verse4] [noble, reflective, santur & ney] اگر نیستی داد بهرامشاه مر او را کجا ماندی دستگاه شهنشاه گیتی نکوشد به زر همان موبدش نیست بیدادگر نگویی مرا کاین ددان ار که کشت که او را خدای جهان باد پشت بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر تبه شد به پیکان مرد دلیر چو شیران جنگی بکشت او برفت سواری سرافراز با یار هفت کجا باشد ایوان گوهرفروش پدیدار کن راه و بر ما مپوش ---برو بببببورو بببببورو برو ² [verse5] [anticipation, twilight, ambient tones] بدو سرشبان گفت ز ایدر برو دهی تازه پیش اندر آیدت نو به شهر آید آواز زان جایگاه به نزدیکی کاخ بهرامشاه چو گردون بپوشد حریر سیاه به جشن آید آن مرد با دستگاه گر ایدونک باشدت لختی درنگ به گوش آیدت نوش و آواز چنگ چو بشنید بهرام بالای خواست یکی جامهٔ خسرو آرای خواست جدا شد ز دستور وز لشکرش همانا پر از آرزو شد سرش

