
👑5️⃣2️⃣👑 پادشاهی کسرا نوشینروان ۴۸ سال بود👑قسمت8️⃣👑
[Atmosphere: Majestic, regal, grand orchestral; evokes an ancient royal court, sense of discovery, awe-inspiring and dignified] [Verse ] بدانگه که بگشاد راز از نهفت بدرگه شهنشاه نوشینروان که نامش بماناد تا جاودان ز هر دانشی موبدی خواستی که درگه بدیشان بیاراستی پزشک سخنگوی و کنداوران بزرگان و کارآزموده سران ابر هر دری ناموَر مهتری کجا هر سری را بُدی افسری پزشک سراینده برزوی بود به نیرو رسیده سخنگوی بود ز هر دانشی داشتی بهرهای [Verse 2] [Atmosphere: Thoughtful, mysterious, scholarly; a mood of ancient quest and careful searching, with delicate regional instruments] به هر بهرهای در جهان شهرهای چنان بد که روزی به هنگام بار بیامد بر نامور شهریار چنین گفت کای شاه دانشپذیر پژوهنده و یافته یادگیر من امروز در دفتر هندوان همی بنگریدم به روشن روان چنین بُد نبشته که بر کوه هند گیاییست چینی چو رومی پرند که آن را چو گرد آورد رهنمای بیامیزد و دانش آرد بجای چو بر مُرده بپراگند بیگمان [Chorus] [Atmosphere: Triumphant, soaring, mystical; full orchestration, uplifting, highlighting wonder and possibility] سخنگوی گردد هم اندر زمان کنون من بدستوری شهریار بپیمایم این راه دشوار خوار بسی دانشی رهنمای آورم مگر کین شگفتی بجای آورم تن مرده گر زنده گردد رواست که نوشینروان بر جهان پادشاست [Verse 3] [Atmosphere: Tense, urgent, bold; strong drums and strings, sense of mission and kingship, resolve to undertake a challenge] بدو گفت شاه این نشاید بُدن مگر آزمون را بباید شدن ببر نامهٔ من برِ رای هند نگر تا که باشد بتآرای هند بدین کار با خویشتن یارخواه همه یاری از بختِ بیدار خواه اگر نوشگفتی شود در جهان که این گفته رمزی بود درنهان ببر هرچ باید به نزدیک رای کزو بایدت بیگمان رهنمای در گنج بگشاد نوشینروان ز چیزی که بُد درخور خسروان [Bridge] [Atmosphere: Suspenseful, ceremonial, exotic; rhythmic accents, procession-like with hints of Indian musical color] ز دینار و دیبا و خز و حریر ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر شتروار سیصد بیاراست شاه فرستاده برداشت آمد به راه بیامد برِ رای و نامه بداد چو برخواند آن نامهٔ شاه رای بدو گفت کای مرد پاکیزه رای ز کسری مرا گنج بخشیده نیست همه لشکر و پادشاهی یکیست ز داد و ز فرّ و ز اورند شاه وزان روشنی بخت و آن دستگاه نباشد شگفت از جهاندار پاک که گر مردگان را برآرد ز خاک برهمن بکوه اندرون هرک هست یکی دارد این رای را با تو دست

