
👑فصل3️⃣1️⃣👑 پادشاهی همای چهرزاد سی دو سال بود 👑 قس1️⃣.بخش1️⃣📝1️⃣.📝2️⃣0️⃣
به بیماری اندر بمرد اردشیر همی بود بیکار تاج و سریر همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی راه و آیین دیگر نهاد سپه را همه سربسر بار داد در گنج بگشاد و دینار داد به رای و به داد از پدر برگذشت همی گیتی از دادش آباد گشت نخستین که دیهیم بر سر نهاد جهان را به داد و دهش مژده داد که این تاج و این تخت فرخنده باد دل بدسگالان ما کنده باد همه نیکویی باد کردار ما مبیناد کس رنج و تیمار ما توانگر کنیم آنک درویش بود نیازش به رنج تن خویش بود مهان جهان را که دارند گنج نداریم زان نیکویها به رنج چو هنگام زادنش آمد فراز ز شهر و ز لشکر همی داشت راز همی تخت شاهی پسند آمدش جهان داشتن سودمند آمدش نهانی پسر زاد و با کس نگفت همی داشت آن نیکویی در نهفت بیاورد آزادهتن دایه را یکی پاک پرشرم و بامایه را نهانی بدو داد فرزند را چنان شاه شاخ برومند را کسی کو ز فرزند او نام برد چنین گفت کان پاکزاده بمرد همان تاج شاهی به سر بر نهاد همی بود بر تخت پیروز و شاد ز دشمن بهر سو که بد مهتری فرستاد بر هر سوی لشکری ز چیزی که رفتی به گرد جهان نبودی بد و نیک ازو در نهان به گیتی به جز داد و نیکی نخواست جهان را سراسر همی داشت راست

