haــــــــــــــــــــــhafــــــــــــــــــــــــــــt khــــــــــــــــــــkh kg kg khــــــــan به دست اندرش خنجر آب‌گون دهن پر ز آواز و دل پر ز خون بدو گفت کز مرد بازارگان بیابی کنون تیغ و دینارگان یکی هدیه آرمت لهراسپی نهاده برو مهر گشتاسپی برآویخت ارجاسپ و اسفندیار از اندازه بگذشتشان کارزار پیاپی بسی تیغ و خنجر زدند گهی بر میان گاه بر سر زدند به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست ندیدند بر تنش جایی درست ز پای اندر آمد تن پیلوار جدا کردش از تن سر اسفندیار چو شد کشته ارجاسپ آزرده‌جان خروشی برآمد ز کاخ زنان چنین است کردار گردنده دهر گهی نوش یابیم ازو گاه زهر چه بندی دل اندر سرای سپنج چو دانی که ایدر نمانی مرنج بپردخت ز ارجاسپ اسفندیار به کیوان برآورد ز ایوان دمار بفرمود تا شمع بفروختند به هر سوی ایوان همی سوختند شبستان او را به خادم سپرد ازان جایگه رشته‌تایی نبرد در گنج دینار او مهر کرد به ایوان نبودش کسی هم نبرد بیامد سوی آخر و برنشست یکی تیغ هندی گرفته به دست ازان تازی اسپان کش آمد گزین بفرمود تا برنهادند زین برفتند زانجا صد و شست مرد گزیده سواران روز نبرد همان خواهران را بر اسپان نشاند ز درگاه ارجاسپ لشکر براند وز ایرانیان نامور مرد چند به دژ ماند با ساوهٔ ارجمند چو من گفت از ایدر به بیرون شوم خود و نامدارن به هامون شوم به ترکان در دژ ببندید سخت مگر یار باشد مرا نیک‌بخت هرانگه که آید گمانتان که من رسیدم بدان پاک‌رای انجمن غو دیده باید که از دیدگاه کانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه چو انبوه گردد به دژ بر سپاه گریزان و برگشته از رزمگاه به پیروزی از بارهٔ کاخ پاس بدارید از پاک یزدان سپاس سر شاه ترکان ازان دیدگاه بینداخت باید به پیش سپاه بیامد ز دژ با صد و شست مرد خروشان و جوشان به دشت نبرد چو نزد سپاه پشوتن رسید برو نامدار آفرین گسترید سپاهش همه مانده زو در شگفت که مرد جوان آن دلیری گرفت