
👑 فصل 2️⃣2️⃣👑 داستان بیژن منیژه👑👑
برو آفرین کردکای شهریار گر از من کنی راستی خواستار بگویم ترا سربسر داستان چو گردی بگفتار همداستان نه من بزرو جستم این جشنگاه نبود اندرین کار کس را گناه از ایران بجنگ گراز آمدم بدین جشن توران فراز آمدم ز بهر یکی باز گم بوده را برانداختم مهربان دوده را بزیر یکی سرو رفتم بخواب که تا سایه دارد مرا ز آفتاب پری دربیامد بگسترد پر مرا اندر آورد خفته ببر از اسبم جدا کرد و شد تا براه که آمد همی لشکر و دخت شاه سواران پراگنده بر گرد دشت چه مایه عماری بمن برگذشت یکی چتر هندی برآمد ز دور ز هر سو گرفته سواران تور یکی کرده از عود مهدی میان کشیده برو چادر پرنیان بدو اندرون خفته بت پیکری نهاده ببالین برش افسری پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد میان سواران درآمد چو باد مرا ناگهان در عماری نشاند بران خوب چهره فسونی بخواند که تا اندر ایوان نیامد ز خواب نجنبید و من چشم کرده پر آب گناهی مرا اندرین بوده نیست منیژه بدین کار آلوده نیست پری بیگمان بخت برگشته بود که بر من همی جادوی آزمود چنین بد که گفتم کم و بیش نه مرا ایدر اکنون کس و خویش نه چنین داد پاسخ پس افراسیاب که بخت بدت کرد بر تو شتاب تو آنی کز ایران بتیغ و کمند همی رزم جستی به نام بلند کنون چون زنان پیش من بسته دست همی خواب گویی به کردار مست بکار دروغ آزمودن همی بخواهی سر از من ربودن همی بدو گفت بیژن که ای شهریار سخن بشنو از من یکی هوشیار گرازان بدندان و شیران بچنگ توانند کردن بهر جای جنگ یلان هم بشمشیر و تیر و کمان توانند کوشید با بدگمان

