َر دِلِ شَب، بی‌صدا می‌سوزَم با زَخم‌هام، رو بِه فَردا می‌دَوَم نَه فریادی، نَه دَستی، نَه پَناهی تنها با ایمانَم، هَنوز پا می‌زََنَم